«معاهدات ننگین گلستان و ترکمانچای باید در گورستان تاریخ دفن شوند»

اسماعیل جسیم           1390 شمسی

«معاهدات ننگین گلستان و ترکمانچای باید در گورستان تاریخ دفن شوند»

اخیراً شعر بسیار زیبا و دل‌انگیزی لیکن سوزناک از یک شاعر ایرانی آذربایجانی مقیم آران، بنام عبدل جعفر اوف شاماخی، شاعر جمهوری آذربایجان بدستم رسید که در آران به دنیا آمده و گویا تبریز و تهران و دیگر شهرهای ایران را ندیده و از اینکه اجدادش دویست سال پیش از میهن اصلی خود ایران جدا شده‌اند، حسرت میخورد و آرزو دارد که روزی با الحاق مجدّد آن خطه زرخیز غیرتمند به ایران، او نیز به آغوش خواهران و برادران ایرانی خود باز گردد.

این شعر زیبا که در ذیل می‌آید، غیرت ایرانی بودن مرا برانگیخت تا آنچه در توان دارم با نوشتن شمه‌ای از تاریخ دردناک آن روزگار که در اثر بی‌لیاقتی‌ها و خودکامگی‌های زمامداران ایران آن روز که موجب شد با حیله‌ها و فریب‌های انگلیس و روسیه تزاری، ناجوانمردانه هفده شهر غیرتمند ایران را از خاک ایران جدا کردند، احساس مردم وطن‌پرست آن دورانِ آن خطه از خاک ایران و احساس ایرانیانِ وطن‌پرست امروزی را به آن برادر غیرتمند و سایر خواهران و برادران دورافتاده و جدا شده از خاک ایران را ابراز داشته و به آن‌ها بگویم که ما ایرانی‌ها نیز همچنان در آرزوی روزی هستیم که با الحاق مجدد آن خطه جدا شده از خاک ایران عزیز، به ایران، شما برادران و خواهران مهربان ایرانی را در خاک و در وطن خودتان ایران، در آغوش بکشیم و شادمانه پایکوبی کنیم: و آنگاه اشک شوق بریزیم، آری:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش                       باز جوید روزگار وصل خویش

و به آن برادر عزیز بگویم که:

دور گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت  دائماً یکسان نباشد حالِ دوران، غم مخور

ای دل غمدیده، حالت به شود، دل بد مکن   وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد، باز بر تخت چمن        چتر گل در سر کشی، ای مرغ خوشخوان، غم مخور

شعر عبدل جعفر اوف شاماخی (شاعر جمهوری آذربایجان – آران)

وطنیمز شعری:

ایکی یوز ایل بوندان قاباق، امضالاندی مقاوله            منله ایران آراسینا دوشدی بویوک بیر فاصله

ایکی یوزایل قان آغلادیق، تبریز، تهران، دیه دیه         اُولدی گیتدی آتام بابام، ایران، ایران، دیه دیه

ایران منیم آتایوردوم، ایران منیم وطنیم دیر              آتام اولنده ده دئدی، ایران منیم مَسکینم دیر

آتام اولنده، چاغیردی، منه بیر یادگار ویردی             گوزل ایران بایراغی، شرفله افتخار ویردی

دئدی: بالا، بوبایراغی، منه ده ویرمیشدی آتام            ایندی سن ساخلا بایراغی، من گئدیرم حاقّا چاتام

گَلَه جاک وار، بیرگون گَلَر، باکی قوشار ایرانا             منیم سلامیمی، یتیر، تبریز، تهران، خوراسانا

گَرَک تاریخده دفن اولسون، ترکمن چای یاگولوستان   جان ویره ویره آتام دئدی، وطنیمز، ایران، ایران

سونرا ایران بایراغینی، اوپدی یومولدی گوزلری         آتش ساچدی اوره بیمه، اونون یانیق لی سوزلری

ترجمه اشعار:

دویست سال پیش عهدنامه امضا شد و میان من و ایران فاصله افتاد. دویست سال در حسرت تبریز و تهران خون گریستم و پدر و پدربزرگم در حسرت و هوای دیدن ایران، ایران، ایران گویان سوختند و درگذشتند. ایران سرزمین پدری و وطن من است. پدرم در لحظه مرگ هم گفت ایران مأوای من است. پدرم در لحظات مرگ، صدایم کرد و یادگاری بمن سپرد. این یادگار، پرچم ایران بود. پدرم آن پرچم را بعنوان شرف و افتخار بمن سپرد. پدرم گفت «فرزندم» این پرچم را پدرم بمن سپرده بود. اکنون این را بتو می‌سپارم، زیرا هنگام آن رسیده که به حق به پیوندم» روزی فرا خواهد رسید که باکو بدامن ایران خواهد پیوست. اگر آن روز را دیدی، سلام مرا به تبریز و تهران و خراسان برسان. «عهدنامه گلستان و ترکمانچای باید در تاریخ دفن شود»

پدرم در حالیکه واژه‌های، وطنم، ایران، ایران، بر لبانش بود، جان میداد.

پدرم پرچم ایران را بوسید، آنگاه چشمانش برای همیشه فرو خفت. در حالیکه سخنان سوزناکش، دلم را شعله‌ور کرده بود.

خوانندگان عزیز، ایرانیان میهن‌پرست، با خواندن این نوشته از محتویات و مندرجات تاریخ که اکنون در دست ما است، برایتان مسلم خواهد شد که الحاق شهرهای مسلمان‌نشین ایران در دویست سال پیش به روسیه تزاری برخلاف میل مردم آن شهرها و با فریب و حیله و دروغ و مورد مصالحه قرار دادن خاک میهن ما بوسیله قدرت‌های بزرگ و غارتگر و استعمارگر انجام گرفته است. با مطالعه تاریخ آن روزها چنان‌که در صفحات آینده خواهیم دید، تمامی مردم مسلمان نواحی طالش، موقان، بندر لنگران، سالیان، باکو، شکی، شروان، داغستان، گرجستان، تفلیس، گنجه، قراباغ، شوشی، خانات، نخجوان و شاهسون‌های باغیرت، با دست‌های خالی برای دفاع از سرزمین‌های خود با قشون روسیه تزاری بارها جنگیده و بارها آنها را از سرزمین‌های خود رانده‌اند. این خود دلیل بسپار واضح و مدللّی است که مردم غیور آن سرزمین‌ها در همان دویست سال پیش هم خود را ایرانی میدانسته و برای دفاع از حیثیت و شرف ایرانی بودنشان جانفشانی‌های جانانه‌ای کرده‌اند. لیکن با تأسف فراوان، حیله‌ها و فریب‌های استعمارگران و بی‌لیاقتی و خودکامگی‌های پادشاهان دیکتاتور و زمامداران خودفروخته میهن‌مان که فقط در فکر منافع شخصی خود بوده‌اند که به زندگی ذلت‌بار خود ادامه دهند، موجب شکست شده و با انعقاد قراردادهای ننگین شهرها و مردم میهن‌پرست آن شهرها را از دامن خاک ایران جدا کرده‌اند. اکنون نیز پس از گذشت دویست سال، با تحقیقاتی که بعمل آمده، اهالی مسلمان و غیور آن سرزمین‌ها خود را ایرانی میدانند و فرهنگ و تاریخ و دین و آداب و رسوم‌شان و زبانشان را از فرهنگ و دین و زبان و آداب و رسوم ایران، سرزمین اجدادی‌شان قطع نکرده و همچنان در آرزوی روزی هستند که به دامن میهن و سرزمین اصلی خود ایران عزیز ملحق شوند. اکنون که پس از دویست سال در سایه انقلاب شکوهمند مردم ایران، استقلال سیاسی و فرهنگی خود را بدست آورده‌ایم بر ماست که از طریق سازمان‌های بین‌المللی برای باز پس گرفتن آن سرزمین‌ها و الحاق آنها به ایران قدم‌های مؤثری را برداریم. تا آن سرزمین‌ها را مجدداً به خاک ایران عزیز ملحق نمائیم.

یادآوری نکات زیر برای به هدف رسانیدن این منظور ضروری است:

1- اوّلاً الحاق آن شهرها به خاک روسیه و انعقاد قراردادهای ننگین «گلستان» و ترکمانچای، با روسیه تزاری بوده و اکنون روسیه تزاری هم با انقلاب مردم روسیه در 1917 میلادی سرنگون شده است. و این دقیقاً باین معنی است که مردم روسیه در زمان تزار با زورگویی‌ها و تجاوزات آن رژیم پوسیده در حق مردم خودشان و مردم منطقه رضایتی نداشته‌اند و این معاهدات از نظر مردم روسیه ارزش قانونی وجهة ملی نداشته است.

2- میدانیم که پس از انقلاب 1917 هم لنین رهبر انقلاب تمام معاهدات تجاوزگرانه روسیه تزاری با همسایگان خود، بخصوص با ایران را کن لم یکن اعلام داشته و آنها را ملغی نموده است.

3- هیچکدام از شهرهای جدا شده از خاک ایران با آن معاهده‌ها، اکنون جزو خاک روسیه نیستند و همه آنها بطور مستقل اداره میشوند.

4- زمامداران و پادشاهان دیکتاتور آن زمان ایران، نمایندگان واقعی مردم ایران نبوده‌اند و بدون رأی و اراده مردم ایران خودسرانه این قراردادهای ننگین را برای نگهداشتن خود در قدرت امضاء نموده و مردم ایران را مورد مصالحه قرار داده‌اند. بعبارت قانونی‌تر از طرف مردم ایران بهیچ عنوان وکالتی برای انعقاد آن قراردادها نداشته‌اند.

5- تمام اهالی آن شهرها هنوز هم پس از گذشت دویست سال خود را ایرانی میدانند و به فرهنگ و زبان و ادبیات ایران عشق می‌ورزند. هنوز هم با نام فردوسی، سعدی، حافظ و مولوی، نظامی گنجوی زنده‌اند و الحاق آن سرزمین‌ها را به خاک ایران آرزومندند.

6- پیشنهاد اوّلیه این است که برای به انجام رسانیدن این هدف در وهله‌ی اوّل زیر نظر سازمان‌های بین‌المللی بدون دخالت‌های قدرت‌های بزرگ و بدون دخالت و مداخله زمامداران در قدرت نشسته آن سرزمین‌ها، رأی و نظر مردم تمام مردم آن سرزمین‌های جدا شده از خاک ایران خواسته شود که آیا خود آنها میخواهند به ایران ملحق شوند یا نه.؛ رأی فقط رأی مردم آن سرزمین‌ها باشد.

پیش از آنکه به شرح ماجرای ننگین معاهده گلستان و معاهده ترکمانچای بپردازیم برای فهمیدن بهترِ تاریخِ آن دوران قدری به عقب برمیگردیم و آنرا از لشکرکشی آقامحمدخان به گرجستان آغاز می‌کنیم.

آقامحمدخان بعد از آنکه خیالش از بابت جنوب ایران آسوده گردید، توجّهش را به شمال ایران معطوف داشت و درصدد بود که شروان و گرجستان را که در دوران پادشاهان صفویه مطیع ایران بودند و در دوره زندیه از اطاعت پادشاهان ایران سرپیچی نموده بودند، بار دیگر مطیع ایران سازد. گرجستان در آن زمان در اختیار ارگلی خان (هراکلیوس دوّم) بود که او در 1197 هـ. ق معاهده‌ای با کاترین دوّم امپراطور روسیه منعقد نموده و در نتیجه فتوحاتی که سرداران روسی در شبه جزیره کریمه (قرم) و شمال قفقازیه نصیب‌شان شده بود، خود و ممالک خود را در زیر حمایت کاترین قرار داده بود.

در سال 1207 هجری قمری ارگلی که به تسخیر گنجه مشغول بود، آقامحمدخان به وی پیشنهاد کرد که ایروان، قراباغ، شکی و شروان و حکومت آذربایجان را به او واگذارد بشرط آنکه ارگلی از قبول تبعیّت روسیه خودداری نماید و گرجستان را همانند دوران صفویه خراجگذار ایران اعلام کند. چون ارگلی نمیخواست از حمایت روسیه صرف‌نظر کند پیشنهاد آقامحمدخان را نپذیرفت. آقامحمدخان در بهار سال 1209 هجری قمری بسمت آذربایجان حرکت کرد و در ذی‌حجه همانسال از پل خداآفرین که بر روی رود ارس در سر راه اردبیل به شوشی است گذشت و با سپاه شصت هزار نفری بمحاصره این شهر پرداخت. ابراهیم خلیل خان جوانشیر والی شوشی به سختی مقاومت نمود و چون مقاومت او بطول انجامید آقامحمدخان محاصره آن شهر را رها کرده به‌طرف تفلیس تاخت. ارگلی خان که سنّ زیادی هم از وی گذشته بود، غافلگیر شد و راه فرار را اختیار نمود. آقامحمدخان با سپاهیان فاتح خود در 27 صفر 1210 هجری به تفلیس هجوم آورد و شهر را غارت نمود و فجایعی در آن شهر ببار آورد و از انجام هیچگونه جنایت کوتاهی نکرد.

پس از فتح تفلیس چون بحمایت روسیه از ارگلی خان اطمینان داشت، باو پیشنهاد صلح نمود، لیکن ارگلی خان پیشنهاد او را نپذیرفت تا آنکه در اواخر 1210 هجری سپاهی از جانب روسیه بحمایت از وی به قفقازیه آمدند و پس از تصرّف دربند و باکو و شکی خود را به قراباغ رسانیدند و شهر گنجه را نیز به تصرّف خود در آوردند. در این اوان ناگهان کاترین دوّم درگذشت و جانشین او سپاه روسیه را برگرداند و آقامحمدخان مشغول تسخیر خراسان گردید.

آقامحمدخان پس از فراغت از تسخیر خراسان در بهار سال 1211 هجری بقصد پس گرفتن شهرهایی که روس‌ها در قفقازیه در سال قبل به تصرف خود در آورده بودند، پرداخته و عازم شوشی شد تا ابراهیم خان را که گاهی از اطاعت‌اش سرپیچی میکرد، گوشمالی نماید ولی در حین محاصره بقتل رسید. آقامحمدخان 18 سال پادشاهی کرد (1193 – 1211 هجری قمری) او پادشاهی مدبّر و رشید و جنگ‌جو اما سخت بیرحم و پول‌دوست و دارای اخلاق لئامت نیز بود.

او به ناسپاس بودن نیز معروف است چنانکه رفتار او با لطفعلی خان زند با وجود همه مهر و رأفت کریمخان نسبت به او و زد و خوردهای مکرّر با برادران و قتل جعفرقلی‌خان از اعمال زشت وی است که مورد ملامت تاریخ قرار گرفته است.

ماجرای قتل او نیز چنین است. زمانیکه آقامحمدخان یکی از قلاع شوشی را مسخّر کرده و موجب فرار ابراهیم خلیل خان به داغستان شده بود، بر سه نفر از پیشخدمتان مَحرم خود بعلّتی خشم گرفت و ایشان را به کشتن تهدید کرد، پیشخدمتان که بر کینه و لئامت او واقف بودند و میدانستند که او تهدید خود را درباره آنها عملی خواهد کرد، با یکدیگر ساختند که او را به قتل رسانیده و از شرّ او نجات پیدا کنند. بهمین نیّت در شب 11 ذیحجه 1211 موقع سحر هنگامیکه آقامحمدخان در خواب بود، او را کشتند و تاج و کمر و صندوقچه جواهرات گرانبهایی را که همیشه همراه خود داشت نزد صادق خان شقاقی از سرداران او بردند و به او پیشنهاد نمودند که او بر ضد قاجاریه شورش نموده و بر دعوی سلطنت قیام کند.

سلطنت فتحعلیشاه قاجار (1212 1260 هجری قمری):

پس از آنکه خبر قتل آقامحمدخان در اردو بگوش همگان رسید، انقلابی در سپاه بوجود آمد، چنانکه هیچکس بفکر دفن آقامحمدخان نیفتاد و هر سردار با جمعی از هواداران خود راهی را پیش گرفتند. حاجی ابراهیم اعتمادالّدوله که در اردو بود با سرعت خود را به تهران رسانید و صادق خان شقاقی راه را پیش گرفت و در آنجا ادّعای سلطنت کرد.

ولیعهد آقامحمّدخان یعنی باباخان پسر حسینقلی خان جهانسوز برادرزاده آقامحمدخان که در آن زمان در شیراز بود، پس از شنیدن خبر قتل عموی خود به عجله عازم تهران شد و در بیستم صفر 1212 به تهران رسید. اعتمادالدوله با وجود مدّعیان زیاد که بر ضد ولیعهد بودند، در رسانیدن او به تهران و به سلطنت رسانیدن او لیاقت و کفایت شایسته‌ای را اِعمال داشت و بهمین جهت هم پس از به سلطنت رسیدن باباخان (فتحعلیشاه) بصدارت منصوب گردید. باباخان که در روز عید فطر 1212 هجری قمری بنام فتحعلیشاه در تهران رسماً تاجگذاری کرد. علیقلی خان یکی از اَعمام خود را که دعوی پادشاهی داشت، کور کرد و آنگاه به قصد سرکوبی و مجازات صادق خان شقاقی که او نیز دعوی سلطنت داشت و تا قزوین هم رسیده بود، شتافت و او را در ربیع الاوّل همان سال مغلوب و به آذربایجان منهزم نمود. صادق خان کمی بعد با پس دادن جواهرات سلطنتی مورد عفو فتحعلیشاه قرار گرفت و بحکومت سراب منصوب گردید. ابراهیم خلیل خان جوانشیر هم از در اطاعت آمد. آنگاه فتحعلیشاه دستور داد جسد آقامحمدخان را که در شوشی به امانت گذاشته بودند، با تشریفات خاص برای دفن به نجف اشرف بردند.

در سال 1213 هجری قمری فتحعلیشاه بنا به درخواست و پیشنهاد آقامحمدخان پسر خود، عباس میرزا را که چهارمین پسر او بود و در ذیحّجه 1203 تولّد یافته بود رسماً به ولیعهدی خود منصوب نمود و او را بفرمانفرمایی آذربایجان نامزد کرد و سلیمانخان اعتضادالسلطنه قاجار برادر یکی از زنان خود را هم به اتابیکی عبّاس میرزا منصوب داشت و میرزا عیسی فراهانی یعنی میرزا بزرگ قائم‌مقام اوّل را نیز بوزارت او برگماشت.

فتحعلیشاه بسیار سنگدل و جنایت‌کار بود. او حتّی به اعتمادّالدوله هم که در رساندن او به سلطنت کفایت و شایستگی بسیاری را به خرج داده بود نیز رحم نیاورد و در یک روز اعتمادالدوله و کلیّه متعلّقان او را دستگیر نمودند، بعضی را کشتند و بعضی را نیز از نعمت بینایی محروم نموده و آنها را کور و نابینا کردند. خود اعتمادالدوله را نیز بدستور فتحعلیشاه کور کردند و زبانش را بریدند و با این وضع ناگوار او را به قزوین تبعید نمودند تا در آنجا وفات یافت.

آغاز دوره اوّل جنگ‌های ایران و روس:

دوره اوّل جنگ‌های ایران و روس در سال 1218 هجری (1804 میلادی) شروع شد و دولت ایران بدون داشتن یار و یاوری که بتواند در جنگ او با یکی از بزرگترین دول اروپا به او کمک نماید، گرفتار یک سلسله جنگ‌های ویرانگر گردید. فتحعلیشاه پس از شروع جنگ‌های روس و ایران ابتدا توسط نماینده انگلیس در بغداد برای جلب کمک این دولت بآن متوسل شد. در همان اوان بود که نمایندگانی از جانب ناپلئون بناپارت به ایران آمده و بفتحعلیشاه پیشنهاد عقد اتحادّی را بر ضدّ روسیه کرده بودند. فتحعلیشاه که بخوبی از احوال فرانسه و ناپلئون بناپارت آگاهی نداشت، ضمن محاصره ایروان از خلیفه ارامنه آن شهر آگاهی‌هایی راجع به فرانسه و ناپلئون بدست آورد و با فرستادن پیغامی پیش سفیر فرانسه در استانبول به ایجاد روابط دوستی و موّدت با او پرداخت.

ناپلئون هم که در این زمان در فکر مستأصل ساختن انگلیس از راه حمله بهندوستان بود، به فکر افتاده بود که با جلب دوستی فتحعلیشاه از راه ایران لشکر به هندوستان بکشد و برای اجرای این نیّت پیش از آنکه نامه شاه ایران به او برسد، یکی از منشیان خود را که ژوبر[1] نام داشت روانه ایران نمود، اما ژوبر در عثمانی گرفتار این دولت شد. و فرستاده دیگر ناپلئون «رومیو» در اکتبر 1805 (رجب 1220) به تهران آمد و مراسله ناپلئون را که دعوت بدوستی و اتحاد با ایران بود رسانید. اما کمی بعد درگذشت و دنباله مأموریت او را ژوبر که در این تاریخ از بند عثمانی نجات یافته بود، به تهران رسیده بود، گرفت. ژوبر نیز در تهران مریض شد و فتحعلیشاه از ترس آنکه مبادا او هم گرفتار سرنوشت رومیو[2] شود، بزودی او را مرخص نمود. سپس فتحعلیشاه، میرزا رضاخان قزوینی، حاکم قزوین را به‌عنوان سفارت به نزد ناپلئون که در محل فینکن‌شتاین در لهستان بود روانه داشت تا برحسب پیشنهادهایی که بناپارت داده بود بین دولتین عهدنامه‌ای بسته شود.

میرزا رضاخان از جانب فتحعلیشاه در 25 صفر 1222 هجری قمری در فینکن‌شتاین با ناپلئون معاهده‌ای بست شامل شانزده ماده:

بموجب این عهدنامه ناپلئون تعهد کرد که در برگرداندن گرجستان به دامن ایران و مجبور کردن روسیه به واگذار نمودن آنجا همّت نماید. و برای اصلاح و تقویت سپاه ایران اسلحه و توپ و تفنگ و مهندس و معلّم بفرستد. در عوض ایران تعهد نماید که در جنگ فرانسه بر ضدّ انگلیس و روس با آن دولت متحّد باشد و با انگلیس فوراً اعلان جنگ نماید و افاغنه رعیت خود را به حمله به هند وا دارد و در صورت اراده ناپلئون به لشکرکشی به هند از راه ایران فتحعلیشاه به ایشان راه عبور دهد و اگر نیازی باشد بنادر و سواحل خلیج فارس را در اختیار کشتی‌های دریایی فرانسه بگذارد.

انگلیسی‌ها که از ابتدای توجه ناپلئون به سمت مشرق مراقب اقدامات او بودند، پیش از آنکه معاهده فینکن‌شتاین منعقد شود از طرف شرکت هند شرقی[3] شش نماینده به ریاست جان ملکم[4] به ایران فرستاد.

جان ملکم مردی بسیار هوشیار و در کار سیاست کارکشته بود. او با تقدیم هدایای گرانبهایی به فتحعلیشاه و دادن رشوه‌های هنگفت بدرباریان عهدنامه تجارتی و سیاسی با ایران منعقد نمود و فتحعلیشاه با این عهدنامه، تعهد کرد که مادام که زمانشاهِ افغان دست از تعدّیات خود به حدود انگلیس دست برنداشته، با او صلح نکند و فرانسویان را به ایران راه ندهد و انگلیس هم در قبال آن تعهّدِ فتحعلیشاه متعهد گردید که اگر ایران مورد تهدید روسیه یا افاغنه واقع شد برای ایران اسلحه و مهمّات جنگی تهیه نماید. علّت عمده توجه فتحعلیشاه با وجود این عهدنامه با انگلیس، بطرف فرانسه، عدم مساعدت انگلیس به ایران بود که در جنگ با روسیه مشاهده شد. چرا که انگلیس در این زمان با روسیه متفقاً در اروپا بر ضدّ ناپلئون می‌جنگیدند و مساعدت او به ایران اقدامی آشکار برخلاف مصالح روسیه تلقّی میگردید.

پس از انعقاد معاهده فینکن اشتاین به امر ناپلئون سرتیپ گاردان[5] با عده‌ای مهندس و خبرگان نظامی و معلم به ایران آمد و به ریختن توپ در اصفهان و تعلیم سپاهیان ایرانی و برداشتن نقشه و تسطیح راه‌ها اقدام نمودند و جوش و خروشی از این بابت تا مدّتی در ایران پیدا شد و فتحعلیشاه با ساده‌لوحی امیدوار بود که بالاخره بیاری فرانسوی‌ها، روسها را شکست خواهد داد و به تسخیر گرجستان موّفق خواهد شد.

انگلیس‌ها برای بر هم زدن نقشه ناپلئون و برگرداندن فتحعلیشاه از اتحادّ با او در تابستان 1808 (1223 هـ. ق) بار دیگر ملکم را با ابهّت و جلال فراوان به بوشهر فرستادند. فتحعلیشاه از پذیرفتن او در تهران خودداری کرد و به او پیغام داده شد که درباره استدعاهای خود با حکمران فارس مذاکره کند. ملکم که این عمل را نسبت بخود توهین‌آمیز تلّقی کرد ناچار به هند برگشت و حکمران هند را برای تلافی، به تصرّف جزیره خارک و حمله به سواحل ایران تحریک نمود.

مقارن این زمان چون، هم خطر افاغنه نسبت به هند از میان رفت، و هم ناپلئون نسبت به ایران خیانت ورزید و بدون آگاهی فتحعلیشاه با روسیه از در سازش در آمد و هیئت مأمورین فرانسه را از ایران احضار نمود، انگلیسها مصلحت خود را در تجدید روابط دوستانه با فتحعلیشاه دیدند و از راه صلح و صفا پیش آمدند.

در سال 1807 (1222 هـ. ق) الکساندر اوّل امپراطور روسیه پس از شکست‌هایی که در اروپا از ناپلئون خورده بود در شهر تیل سیت (TiLSIT) از شهرهای پروس شرقی با او ملاقات کرد و دو امپراطور در آنجا بر ضدّ انگلیس معاهده‌ای بستند و ناپلئون با وجود معاهده فینکن‌اشتاین با ایران، ابداً از ایران و مسئله گرجستان سخنی بمیان نیاورد و متحدّ خود فتحعلیشاه را که با آنهمه چاپلوسی و تملّق وی را فریفته بود، در مقابل روسیه یکّه و تنها گذاشت، بلکه اصرار هم کرد که ایران با پذیرفتن شرایط روسیه برای خاطر فرانسه با دشمن خود صلح کند.

چون فتحعلیشاه از انعقاد عهدنامه تیل سیت (TilSiT) فیمابین ناپلئون و الکساندر امپراطور روسیه آگاه شد. سفیر خود عسکرخان افشار را نزد ناپلئون فرستاد و او را به یادآوری تعهدات خود متذکر شد و چون جز جواب‌های واهی چیزی بدردبخور نشنید مجدّداً به تجدید دوستی با انگلیس تمایل خود را نشان داد.

در پائیز سال 1808 (1223 هـ. ق) نماینده دولت انگلیس در بصره که هر فرد جونز
(Sir HarFord JoNes)[6] نام داشت. از طرف دربار لندن مأمور ایران گردید. و چون به شیراز رسید، گاردان که هنوز در ایران بود و سعی میکرد که بین روسیه و ایران قرار مصالحه به‌بندد بواسطه آمدن سفیر انگلیس از طهران خارج شد و روابط بین فرانسه و ایران باین ترتیب قطع گردید.

هارفورد جونز در روز سوّم محرم 1224 به حضور فتحعلیشاه بار یافت و یک قطعه الماس گرانبها که از جانب جرج سوّم پادشاه انگلیس بهدیه آورده بود، تقدیم نموده، سپس به اردوی عبّاس میرزا رفت. و واسطه عقد قراردادی بین ایران و انگلیس شد. بموجب این عهدنامه دولت انگلیس متعهد گردید که تا بین این دولت و روسیه جنگ در کار است سالی 000/120 لیره انگلیس به ایران بدهد و ایران و انگلیس بر ضدّ روسیه متحّد باشند.

چون هارفورد جونز از جانب پادشاه انگلیس به ایران آمده بود، از جانب کمپانی هند و حکمران کلّ این کشور در دربار ایران چندان از حکمران هند و شرکت تجارتی شرقی به‌خوبی اسم نمی‌برد. این قضیه باعث رنجش خاطر حکمران هند گردید و کدورتی بین او و سفیر پادشاه انگلیس بروز کرد. عاقبت قرار شد که هارفورد جونز در دربار ایران مأمور حفظ روابط سیاسی باشد و جان ملکم برای عقد معاهده تجارتی و اتمام مذاکراتی که هارفورد جونز در این باب شروع کرده، بار سوّم مأمور ایران شود.

سرجان ملکم در همین سال 1224 (1810- م) با عده‌ای از آگاهان نظامی وارد ایران شد. از جمله این نظامیان، لیندسی (Lindsay) که بیش از دو متر طول قامت او بود و ایرانیان او را بهمین علت به رستم ملّقب ساخته بودند و پوتین جر (PoTTINgeR) و کریستی (ChriSTie) بودند که سرجان ملکم ایشان را به عبّاس میرزا معرفی کرد و آن‌ها باصلاح لشکر ایران و جنگ در عداد سپاهیان عبّاس میرزا مشغول شدند. و لیندسی بفرماندهی لشکر نیز ارتقاء یافت.

فتحعلیشاه پس از ورود هارفورد جونز خواهرزاده اعتمادالدوله حاجی ابراهیم کلانتر را که میرزا بوالحسن خان ایلچی است بهمراهی جیمس موریه منشی سفیر انگلیس روانه لندن نمود تا هم طبق آداب سیاسی رفتار کرده باشد و هم از جهت وعده‌ای که سفیر انگلیس در باب پرداخت سالی 000/120 لیره به ایران داده بود اطمینان حاصل کند. شرح سفر میرزا ابوالحسن خان ایلچی و رفتار مضحک او و سوانحی که در طی مسافرت برای او روی داده خالی از شگفتی و خنده نیست. و همین کیفیات جیمس موریه را به نوشتن کتابی به نام حاجی بابا وا داشته و این کتاب اگرچه بسیار شیرین به رشته نگارش آمده است ولی سراپا غرض‌آلود است.[7]

در سال مراجعت حاجی میرزا ابوالحسن خان ایلچی به تهران یعنی 1225 (1811. م) دولت انگلیس برای بستن قرارداد جدیدی سرگوراوزلی[8] را به سفارت به ایران فرستاد.

این سفیر تازه بر همان اساسی که هارفورد جونز و جان ملکم ریخته بودند، جهت عقد قراردادی قطعی با دربار ایران مشغول مذاکره شد و این مذاکرات تا سه سال دنباله داشت. عاقبت در سال 1228 سرگور اوزلی معاهده‌ای با ایران منعقد نمود و آنرا به لندن برد و سال بعد جیمز موریه با سفیر جدید انگلیس الیس (ELLis) پس از به تصویب رساندن، آنرا برای امضای فتحعلیشاه به تهران آورد و دولت ایران این معاهده بسیار شوم را در ذی‌الحجه 1229 تصویب کرد. بموجب شرایط این عهدنامه، دولت ایران متعهد گردید که عموم معاهدات و قراردادهائی را که با دول اروپایی دشمن انگلیس بسته، لغو نماید. و راه عبور سپاهیان ممالکی که با انگلیس در حال جنگند از خاک خود به سمت هند ندهد. حتی عمّال ایران را وا دارد که از عبور لشکر دشمن انگلیس از خوارزم و تاتارستان و بخارا و سمرقند و غیره مخالفت نمایند. دولت انگلیس هم متعهد گردید که در صورت بروز دشمنی بین ایران و دول دیگر اروپایی در رفع اختلاف بکوشد و اگر امر بصلح خاتمه نپذیرفت، یا از هندوستان به ایران کمک لشکری بدهد و یا آنکه در مدّت جنگ سالی دویست هزار تومان (000/150 لیره) به ایران مساعدت کند. در صورتیکه بین ایران و افغانستان اختلافی بروز نماید، دولت انگلیس متعهد میگردد که بیطرف بماند. ولی اگر امیر افغانستان به هند حمله کند، دولت ایران باید که به او اعلان جنگ نماید.

این عهدنامه را از جانب انگلیس جیمز موریه و از طرف ایران میرزا محمد شفیع صدراعظم مازندرانی و میرزا بزرگ قائم‌مقام اوّل وزیر عبّاس میرزا و میرزا عبدالوّهاب معتمدالدوله نشاط اصفهانی منشی الممالک فتحعلیشاه امضاء نمودند.

معاهده سال 1229 که یکی از ننگین‌ترین معاهدات تاریخ ایران است، این کشور را از لحاظ روابط سیاسی کاملاً تحت نظر انگلیس قرار داد و با امضای آن دولت ایران در حقیقت استقلال سیاسی خود را تسلیم انگلیس کرد.[9]

سندی از سِر هارفورد جونز سفیر بریتانیا در دربار فتحعلیشاه:

این نوشته که در زیر می‌آید بررسی و تصحیح یک سند از دوران فتحعلیشاه قاجار است. این سند که اصل آن در موزه AgaKhaN شهر تورنتو کانادا نگهداری میشود، در واقع فرمانی است که از فتحعلیشاه به‌منظور تکریم و حمایت سر هارفورد جونز بریجز سفیر اعزامی دربار انگلیس به ایران و عاقد قرارداد مجمل تاریخ. تحریر سند محرم سال 1224 هـ. ق (مارس 1809 م) است و از آنجا که نشان اعطایی شاه ایران به سفیر انگلستان در حاشیه آن نقش بسته است، سندی نادر در میان اسناد عصر قاجار محسوب میشود. شرح سند در صفحات آینده خواهد آمد.

پس از انعقاد عهدنامه تیلسیت (TiLSIT) در 1807 میلادی میان ناپلئون و تزار الکساندر یکم و ایجاد اتحاد و مودّت میان کشور فرانسه و روسیه، فتحعلیشاه و دولتمردان ایرانی بر پایه معاهده فینکن‌شتاین (FiNKeNSTeIN) همچنان به این اتحاد با حسن نیّت می‌نگریستند. آنان چشم امید داشتند که ناپلئون طوری میان ایران و روسیه میانجیگری خواهد کرد که ایالات قفقاز و گرجستان مجدّداً به ایران برگردد و بین ایران و روس نیز اتحاد برقرار گردد.[10]

از منظر انگلستان عهدنامه تیلسیت در حکم تهدید قطعی منافع کمپانی هند شرقی بود، این اتحاد بالقوّه می‌توانست زمینه‌ساز حمله روسیه و فرانسه به حکومت هند بریتانیا از طریق خاک ایران باشد. سیاست‌مردان انگلیس در لندن و هند به‌سرعت به چاره‌جویی پرداختند. اوّلین و مهمترین گزینه ایشان برقراری مجدد و روابط دوستانه با دربار فتحعلی شاه و اخراج هرچه سریع‌تر فرانسویان از ایران بود. ایران در واقع برای مقامات انگلیس نقش دیوار حائلی را داشت که باید از هرگونه تعرّض به هند به‌عنوان مستعمره زرخیز انگلستان جلوگیری میکرد. با این حال در این مورد اختلاف عقیده سیاسی میان وزارت امور خارجه انگلیس و کمپانی هند شرقی وجود داشت. در لندن سرهارفورد جونز به نمایندگی از پادشاه انگلستان مأمور رایزنی با مقامات ایرانی شده بود. جونز در دوره زندیه سابقه نمایندگی کمپانی هند شرقی در بصره را داشت و بواسطه روابط بازرگانی با ایرانیان به زبان فارسی مسلّط شده بود. میرزا بزرگ فراهانی را از قبل می‌شناخت و با او روابط صمیمانه‌ای داشت. مدّتی هم به‌عنوان کنسول انگلیس در بغداد خدمت کرده بود. از سوی دیگر عوامل کمپانی و حکومت انگلیس هند، سرجان ملکم، که سابقه سفارت ایران در گذشته نه چندان دور را داشت و عاقد قرارداد سال ۱۸۰۱ با حاج ابراهیم خان اعتمادالدوله کلانتر بود و گزینه انجام همین مأموریت ساخته بودند. کمپانی هند شرقی توانست ظاهراً به دلیل تأخیر در رسیدن سرهارفورد جونز امّا در واقع برای پیشبرد سیاست‌های خود پیشدستی کرده و سرجان ملکم را زودتر از وی به ایران اعزام کند. اما مأموریت ملکم چنانکه در صفحات قبل دیدیم با شکست مواجه شد. فتحعلی شاه در این زمان هنوز به عملیّات و حضور ژنرال گاردان در ایران به دیده مثبت می‌نگریست. بهمین دلیل اجازه حرکت فرستاده کمپانی به سمت پایتخت را نداد. چه، گاردان تهدید کرده بود، حضور حتی یک انگلیسی در ایران بمعنای قطع روابط سیاسی ایران و فرانسه خواهد بود. فرستاده سرجان ملکم، کاپیتان پاسلی نیز در شیراز متوقف شد و اجازه حرکت او به سمت تهران داده نشد، در نتیجه ملکم به قصد وادار ساختن ایران در اخراج فرانسویان با توسل به نیروی نظامی، ایران را ترک کرد.[11]

اینک زمان آن فرا رسیده بود تا سرهارفورد جونز بخت خود را در انجام این وظیفه بیازماید. تقریباً مقارن با همین زمان بود که در سال ۱۲۲۳ هـ. ق (۱۸۰۸ م) مارشال گودوویچ فرمانده سپاه روسیه در قفقاز، غافل‌گیرانه به ایروان حمله کرد. این مسئله گاردان و هیئت نظامی او را در شرایط سختی قرار داد. فرانسه از سویی با ایران قرارداد اتحاد فینکن‌شتاین و از سویی دیگر عهدنامه تیلسیت را با روسیه منعقد ساخته بود و اینک میان این دو کشور به‌عنوان متحدّین فرانسه جنگ در گرفته بود. گاردان با گودوویچ مکاتبه کرد و از او خواست از آنجا که بنا به تقاضای دربار ایران مقرّر گردیده است که عهدنامه صلحی بین ایران و روسیه به وساطت ناپلئون در پاریس منعقد گردد، تا یک سال جنگ را متارکه نماید. مارشال از هیئت وزیران روسیه در سن پترزبورگ کسب تکلیف کرد و مقامات روس به گودوویچ پاسخ دادند که از متارکه جنگ خودداری کند.[12] این جریان و تعلل و بی‌میلی ناپلئون در عقد قرارداد صلح بین ایران و فرانسه منجر به بی‌اعتمادی بیشتر فتحعلیشاه و مقامات ایرانی به سیاست‌های فرانسه شد. دیری نپائید که دولتمردان ایران دریافتند که ناپلئون در حالی که هنوز مرکّب معاهده فینکن‌شتاین خشک نشده، ایران را وجه‌المصالحه اتحاد با روسیه ساخته است. در نتیجه شاه به‌وسیله میرزا شفیع مازندرانی صدراعظم خود، هیئت فرانسوی را مرخص کرد. اینک تنها امید فتحعلی شاه تجدید روابط با انگلستان و عقد قرارداد اتحاد با آن کشور بود. در همین زمان مأموریت سرهارفورد جونز به ایران رسیده بود. جونز برخلاف سرجان ملکم در پیشبرد سیاست‌های انگلیس تا حدود زیادی موفق بود. دو عامل در این موقعیت نقش داشتند. نخست اینکه فتحعلیشاه و دربار ایران از کمک فرانسه به ایران در برابر روس‌ها ناامید شدند و طبعاً بهترین هم‌پیمان آنان در آن مقطعِ زمانی تنها دولت انگلیس و کمپانی هند شرقی می‌توانست باشد. دوّم اینکه جونز برخلاف ملکم که نمایندگی کمپانی و حکومت هند بریتانیا را بر عهده داشت مستقیماً از سوی دربار انگلستان اعزام شده بود و پادشاه انگلستان را نمایندگی میکرد و به طَبَع آن در میان ایرانیان ارج و قرب بیشتری داشت. حضور سرهارفورد جونز در نهایت به عقد قرارداد مجمل بین ایران و انگلیس انجامید.[13]

قراردادی که اگرچه منافع کوتاه مدّت بریتانیا را تأمین میکرد، اما ایران در نهایت از آن طرفی نبست. جیمز موریه که عضو تیم اعزامی به همراه سرهارفورد جونز به ایران بود، موقعیت او را در رسیدن به «هدف بزرگ» می‌ستاید. او متذکّر میشود که این کامیابی دیپلماتیک در زمانی انجام گرفت که فرانسویان بیشتر در ایران رخنه کرده بودند و نماینده بریتانیا (سرجان ملکم) از آنجا رانده شده بود. موریه همچنین یادآوری می‌کند که حکومت انگلیس هند در این شرایط به‌جای همکاری با آنان مخالفت میکرد.[14]

نقطه حساس مذاکرات جونز با میرزا شفیع مازندرانی زمانی بود که بر سر یک ماده قرارداد که مبهم و غیرقطعی رها شده بود اختلافی بین طرفین مذاکره‌کننده در گرفت. جونز در کتاب خاطرات مأموریت دیپلماتیک خود به دربار ایران شرح داستان را چنین آورده است… اکنون به‌سرعت به صحنه‌هایی می‌رسیم که بدون شک خواننده را شگفت‌زده می‌سازد. زیرا تا جایی که من خبر دارم، هرگز چیزی شبیه به آن در تاریخ دیپلماسی و سیاست خارجی رخ نداده است. این عهدنامه و جریانات مربوط به آن اکنون یک مورد تاریخی محسوب می‌شود و میرزا شفیع هم از دنیا رفته، پس این داستان اکنون می‌تواند گفته شود. بحث مختصری در گرفت که مسلماً جای آن نبود و من میل داشتم هرچه زودتر، آن را ختم کنم. که ناگهان بطور غیرمنتظره و شاید خیلی خوشبختانه برای من، او (میرزا شفیع) کنترل خود را از دست داد و گفت: «آیا شما به اینجا آمده‌اید که سر ما کلاه بگذارید؟»

صدراعظم ایران نزاکت دیپلماتیک را رعایت نکرد و طرف انگلیسی از این سوءرفتار نهایت استفاده را برد. جونز در ادامه نقشی که در این میان بازی می‌کند را به تصویر می‌کشد: «از جایم بلند شده به صدراعظم پیر گفتم: تو پیرمرد خرفت کلّه خراب چطور جرأت می‌کنی، چنین سخنی به من بگویی که نماینده پادشاه انگلستان هستم؛ اگر بخاطر احترامی که برای سرور، شاه ایران قائل هستم نبود، مغزت را از سرت بیرون میریختم. البته اگر داشته باشی و برای اینکه رفتارم با گفتارم مناسب باشد او را با مقداری خشونت به‌طرف دیواری که پشت سرش بود هُل دادم و لگدی به شمع‌ها زدم و در تاریکی از اطاق خارج شدم و بدون اینکه هیچ یک از ایرانیان جرأت کند، جلو مرا بگیرد سوار اسبم شده و به اقامتگاهم برگشتم.»

متأسفانه این وضعیت موجب شد که طرف ایرانی در ادامه از موضع انفعالی به مذاکرات ادامه دهد و در نتیجه همان قراردادی که مدنظر سفیر بریتانیا بود به امضاء رسید.

«تصحیح یک سند از سرهارفورد جونز»

سندی که به معرفی و تصحیح آن می‌پردازیم، فرمانی است از فتحعلی شاه قاجار در تکریم و تأیید و قدردانی از سرهارفورد جونز به‌عنوان نماینده پادشاه انگلستان، این سند که اصل آن در موزه AgaKhaNo شهر تورنتو کانادا نگهداری میشود. به لحاظ ساختاری و محتوایی دارای اهمیّت فراوان است. در متن و طرح و نقش این سند از جوهر آبرنگ و طلا بر روی کاغذی که ابعاد آن 3/61 در ۴۷۰۴ سانتی‌متر است، استفاده شده است. خط آن سند شکسته نستعلیق و تاریخ تحریر آن محرم ۱۲۲۴ هجری قمری (فوریه ۱۸۰۹ میلادی) است. در قسمت بالای سند مُهر فتحعلی شاه درج شده و در سطر اوّل سند طغرای آب طلا کشیده شده است. در حاشیه سند نیز نشان اعطایی فتحعلی شاه به سرهارفورد جونز مشاهده میشود.

نکته قابل توجه درباره دسته‌بندی این سند آنست که در متن خود سند از آن بعنوان «منشور همایون» نام برده شده است. همانطور که میدانیم «منشور» در ادوار گذشته به فرمان‌های سرگشاده پادشاهان، یعنی فرمان‌هائی که محترمانه اطلاق شده است.[15] دکتر جهانگیر قائم‌مقامی معتقد است، در دوره قاجار منشور به دستخط شاه گفته میشده است و نمونه‌هایی از منشور در دوره محمدشاه ارائه میدهد.[16] با توجه به سند حاضر می‌توان این تعریف از منشور در دوره قاجار را تا حدودی تعدیل کرد و معتقد بود که چنین مواردی از اسناد در دوره فتحعلی شاه نیز منشور تلّقی میشده است.

از ویژگی‌های مختص به فرد این سند نقش شیر و اژد‌ها به سبک بریتانیایی است که در قسمت راست آن نقش شده است. شیر و اژد‌ها از پلاکی شیر و خورشیدنشان محافظت می‌کنند که در بالای آن تاج کیانی قاجار مربوط به فتحعلی شاه بر روی قسمت محافظ آن قرار دارد. در زیر نشانه روبانی کشیده شده است و در روی آن عبارت «از شفقت خسروانه» درج شده است.

این نشان در واقع ترکیبی از عناصر انگلیسی و ایرانی است که فتحعلی شاه به هارفورد جونز اعطا کرده است.

باید اضافه کرد که نشان دیگری از سرهارفورد جونز در دست است که با این نشان تشابه زیادی دارد. در نشان مشابه نیز عبارت «از شفقت خسروانه» مشاهده میشود. امّا در قسمت بالای آن و در کنار تاج کیانی نشان کلاغ سیاه که نمادی متعلّق به خاندان کوربت (از خاندانهای محلی انگلیس) است. درباره سر کلاغ جمله (Deus PasciT Carvas) به زبان لاتینی نگاشته شده است. معنی این جمله در زبان فارسی عبارت است از: «خداوند کلاغان سیاه را غذا میدهد. این جمله نیز شعار خاندان کوربت بوده است. شیر و اژدها در این نشان از پلاکی محافظت می‌کنند که علاوه بر شیر و خورشید سه کلاغ سیاه هم بر روی آن نقش شده‌اند و نماد کلاهِ خود شوالیه‌ای بر روی آن قرار دارد. این مسئله در خور توجه است که در نشان موجود در سند مورد بحث، تمامی کلاغان سیاه حذف شده‌اند. گویی از آنجا که کلاغ سیاه نماد خوش‌آیندی در فرهنگ ایرانی نیست، میرزاهای دربار قاجار را کسر شأن نماد شاهی می‌دانسته‌اند، که هم‌عرض آن چنین شکلی را به نشانند. به این موضوع می‌توان این گفتة خودِ سرهارفورد جونز را اضافه کرد که میرزا بزرگ فراهانی اصرار زیادی داشته است که او نشان مستقّل شیر و خورشید را از فتحعلی شاه بپذیرد. جونز در خاطراتش شرح این واقعه را اینگونه توضیح میدهد. «… شبی میرزا بزرگ نزد من آمد و گفت که شاه به او دستور داده است که از من بپرسد که دوست دارم چه هدیه‌ای از طرف شاه دریافت کنم: همچنین اصرار زیادی کرد که نشان شیر و خورشید را بپذیرم. من به میرزا گفتم که در مورد هدیه مورد علاقه‌ام، هر چیز کوچکی که نشانه لطف و توجه پادشاه باشد، برایم با ارزش است و در مورد نشان شیر و خورشید گفتم که در گذشته از قبول آن عذر خواسته بودم و چیزی را دریافت کرده بودم که پادشاهم اجازه قبول و استفاده از آن را به من داد و همچون نشانه‌ای از لطف شاه اجازه دهد تا از پذیرفتن نشان شیر و خورشید عذر بخواهم.» [17] به احتمال زیاد منظور سرهارفورد جونز از چیزی که پادشاهش اجازه قبول و استفاده از آن را به او داده است، همین نشان است که ذکرش گذشت. نشانی که اگرچه در آن نمادهای ایرانی هم وجود دارد، اما نشان‌های انگلیسی در هر صورت بیشتر شاکله آن را قوام بخشیده است.

اگرچه در مواقع لزوم سفیر انگلیس به رفتارهای تُند نیز متوسل می‌شد، اما آنچه کتاب «خاطرات سرهارفورد جونز» از شخصیت او بدست میدهد، در کل تصویر یک انگلیسی مبادی آداب و نجیب‌زاده است. جونز کمی پیش از اعزام به ایران به خاطر خدماتی که در سمت کنسول بریتانیا در بغداد انجام داده بود از طرف جورج سوّم، پادشاه انگلستان به مقام بارونی رسید. در سند حاضر نیز نام سفیر، به‌منظور احترام و تأکید بر مقام و منزلت وی به‌طور کامل «سرهارفورد جونز برونت» ذکر شده است. پس‌وند «برونت» تأکیدی است بر اینکه او در زمان انجام مأموریت در ایران مقام بارونی داشته است.[18]

دوره اوّل جنگ‌های روس و ایران

اندکی پس از قتل آقامحمدخان در شوشی، هراکلیوس پادشاه پیر گرجستان وفات نمود و پسرش گیورگی دوازدهم که به گرگین خان معروف بود بجای پدر بر تخت پادشاهی نشست. او برای اینکه از جانب مدّعیان دیگر خاطرش را آسوده گرداند، خود را کاملاً در تبعیت از روسیه قرار داد و معاهده‌ای با روسیه منعقد ساخت. فتحعلیشاه بسیار سعی نمود که گیورگی را از انعقاد این قرارداد منصرف سازد و او را زیر حمایت ایران آورد، لیکن موفق نشد. برادران دیگر گیورگی بر ضد او قیام کردند و این خود بهانه‌ای بدست روس‌ها داد که به حمایت از گیورگی به تفلیس حمله کرده و مخالفین گیورگی را مغلوب نمودند. گیورگی در تاریخ شعبان ۱۲۱۵ مُرد و دو ماه بعد از مرگ او روس‌ها رسماً گرجستان را تصرّف و به روسیه الحاق نمودند. یکی از برادران گیورگی بنام الکساندر دست از مبارزه با روس‌ها برنداشت و پس از آنکه دید از عهده حکمران روسی قفقازیه که سی‌سیانف نام داشت بر نمی‌آید برای پس گرفتن گرجستان به دربار فتحعلیشاه متوسّل شد.

سی‌سیانف که در میان ایرانیان که به لقب اشپخدر تحریف شده INSPECTOR است، معروف بود، در اوایل سال ۱۲۱۸ در صدد تسخیر خانات گنجه و شوشی برآمد. و در شوال ۱۲۱۸ با وجود دفاع جانانه حاکم ایرانی گنجه بعلّت خیانت ارامنه بگرفتن آنجا موفق گردید و پس از فتح آنجا به تهدید حکام ایروان و قراباغ را هم که از مساعدت فتحعلیشاه مأیوس بودند، و حقوق دیوانی ایشان مدّت‌ها بود نرسیده بود، مطیع خود ساخت و به این شکل تا حدود ارس را تحت تصرف روسیه در آورد که این خود بمنزله شروع جنگ رسمی بین ایران و روس بود.

بعد از آنکه خبر تسخیر گنجه و تسلیم ایروان و قراباغ به فتحعلیشاه رسید، این پادشاه عبّاس میرزا را با میرزا شفیع صدراعظم بجلوگیری از روس‌ها و برای پس گرفتن ایروان مأمور نمود. عبّاس میرزا پس از مرتّب ساختن سپاه آذربایجان برای سرکوبی محمدخان قاجار حاکم ایروان که تسلیم سیسیانف[19] شده بود به سمت آن شهر حرکت نمود و سیسیانف هم برای کمک به محمدخان با اردوی خود به حوالی اچمیازین مرکز خلیفه ارامنة ایروان شتافت و تا سه روز سپاه عبّاس میرزا را گلوله‌باران نمود. اما چون از عهده قشون عبّاس میرزا بر نیامد از جنگ مستقیم با آنان خودداری نمود و بطرف قلعه ایروان حرکت کرد. محمدخان قاجار چون دید که سیسیانف از جنگ با عبّاس میرزا احتراز نموده، او را به ایروان راه نداد، بلکه از عبّاس میرزا که در آن زمان ولیعهد ایران بود تقاضای عفو نمود و عبّاس میرزا هم او را بخشید. سیسیانف در صبح ششم ربیع‌الثانی ۱۲۱۹ در اچمیازین ناگهان بر اردوی عبّاس میرزا حمله برد و لشکریان ایران از آن منطقه پراکنده شدند.

پس از این موقعیّت که نصیب سیسیانف گردید فتحعلیشاه کمک بسیاری به عبّاس میرزا فرستاد و خود او نیز برای تقویت سپاه ایران به آذربایجان آمد و لشکریان جدید و عبّاس میرزا اسباب زحمت سیسیانف را فراهم آوردند و راه ارتباط او را با تفلیس قطع کردند. او چون از عهده تسخیر ایروان نیز بر نیامد و محمدخان قاجار بموافقت عبّاس میرزا جلوی او را گرفت، ناچار به تفلیس عقب‌نشینی کرد و جنگ اچمیازین بفتح ایران پایان یافت. فتحعلیشاه ایروان را همچنان در عهده محمدخان قاجار گذاشت و با نائب‌السلطنه در رجب ۱۲۱۹ هـ. ق به تهران برگشت.

قتل سیسیانف: در سال ۱۲۲۰ هـ. ق:

سیسیانف بعد از شکست از حمله به آذربایجان درصدد برآمد که به سواحل گیلان لشکرکشی کند و اگر بتواند از راه گیلان تهران را مسخّر و دولت ایران را به قبول شرایط روسیه وادار نماید.

در این زمان به فتحعلیشاه خبر رسید که ابراهیم خلیل خان جوانشیر حکمران شوشی و قراباغ که هیچوقت نسبت به ایران احترامی در خور قایل نبود، کاملاً تسلیم سیسیانف شده و با تسلیم خود این ولایت را به تصرّف روسیه در آورده است. شاه به اصرار نائب‌السلطنه او را بهمراهی میرزا بزرگ قائم‌مقام به آذربایجان فرستاد و سرکوبی ابراهیم خلیل خان را به او محوّل کرد. مقارن رسیدن عباس میرزا به پُل خداآفرین اَرس که راه ارتباط اردبیل به شوشی است. ابراهیم خلیل خان چون خود تاب مقاومت را نداشت، گریخت و از سیسیانف یاری طلبید. سیسیانف عده‌ای را به کمک او فرستاد و خود به عزم تسخیر گیلان به آن دیار حرکت نمود.

از آنجا که گیلان در این تاریخ بندر و لنگرگاه خوب نداشت و کشتی‌های بزرگ نمی‌توانستند تا ساحل جلو آیند سیسیانف در پیاده کردن سپاه به انزلی و پیره بازار دچار زحمات بسیار شد و پس از آنکه با تحمل مشقات فراوان عده‌ای را به خشکی آورد، مردم گیلان که در بیشه‌ها پنهان شده بودند به ایشان حمله‌ور شدند و سیسیانف بعد از دیدن تلفات و خسارات بیشمار مجبور شد که مقداری از آذوقه و لوازم لشکری خود را بجا بگذارد و گیلان را ترک کند.

سیسیانف پس از مراجعت از گیلان و یأس از ‌طرف ایروان تصمیم گرفت که این بار از جانب موقان و کناره بحر خزر به ایران حمله ببرد. عبّاس میرزا بسرعت خود را به گنجه رسانید و آن شهر را که بنابر دعوت ارامنه، سیسیانف عازم تسخیر آنجا بود، تحت امر خود آورد و عازم فتح شوش و تنبیه ابراهیم خلیل خان گردید و سرداران خود را به باکو و طالش و شروان مأمور نمود.

حکمران باکو حسین قلی خان که شجاعانه از دست‌اندازی روس‌ها به این شهر جلوگیری نموده بود از عبّاس میرزا یاری خواست. در این موقع سیسیانف که از هر ‌طرف مقهور سپاه ایران شده بود و بیم محصور شدن داشت و خود را به باکو رسانید تا شاید حسین قلی خان را بفریبد و با خود همدست سازد. حسین قلی خان هم بظاهر از در سازش در آمد و سیسیانف را برای تسلیم قلمة باکو به پای دیوار آن طلبید و در موقعی که با او در گفتگو بود پسرعم حسین قلی خان سردار روس را بضرب گلوله کُشت و مردم باکو به دستبرد و غارت سپاه او قیام کردند و بازماندگان سپاه سیسیانف از خشکی و از راه دریا گریختند و ماورا، قفقاز بار دیگر تا حدود شط کورا تحت امر ایران در آمد.[20]

جنگ خانشین در 1222:

پس از قتل سیسیانف ابراهیم خلیل خان به دعوت دخترش که در عقد فتحعلیشاه بود و پسرش که در اردوی نایب‌السلطنه بود، حاضر شد که از نایب‌السلطنه طلب عفو نماید. عبّاس میرزا او را عفو نمود و خود برای نجات او از شرّ تعرّض ساخلوروسی شوشی رهسپار آن سمت گردید ولی قبل از آنکه ولیعهد به آنجا برسد فرمانده روسی شوشی به توسط نواده ابراهیم خلیل خان شبانه بر سر فرمانده ساخلوروسی تاخت و او و سی‌ویک نفر از نزدیکانش را کشت.

عبّاس میرزا در محل خانشین از محل قراباغ با قوای روس روبرو شد و ایشان را به سختی منهزم نمود و بعد از آنکه سپاه دیگری از تفلیس به کمک روس‌ها برسد بر آنان نیز ظفر یافت و در نتیجه شوشی و شروان هم فرمان نایب‌السلطنه را گردن نهادند.

جنگ اصلاندوز 1228:

بعد از کشته شدن سیسیانف فرماندهی کل سپاه روس در قفقازیه در عهده گودوویچ گذاشته شد. فرمانده جدید درصدد برآمد که با عبّاس میرزا داخل گفتگوی صلح شود و این احوال مقارن ایامی بود که مأمورین فرانسوی در این تاریخ به تهران آمده بودند. گاردان برای عملی کردن نقشه‌های ناپلئون سعی داشت که بین ایران و روس صلح را برقرار سازد. اقدامات گاردان در این راه برقرار نشد زیرا که گودوویچ در حقیقت نیّتی جز اغفال عباس میرزا را نداشت و یک بار هم در سال 1223 غفلتاً به ایروان حمله برد، اما شکست یافت و به تفلیس برگشت.

عباس میرزا برای تنبیه گودوویچ شخصاً از تبریز به نخجوان رهسپار گردید و چند بار در حدود این شهر و ایروان و دریاچه گوگ‌چای سپاهیان روس را شکست داد. و از مهمترین وقایع این ایام نبردی است که در 1225 مابین حسین خان قاجار سردار ایروان و روس‌ها در گرفت و حسین خان فتح نمایانی کرد و جمع کثیری از سپاهیان روسی را به اسیری گرفته به تهران فرستاد.

در همین اوان گاردان و همراهانش از ایران خارج شدند و سرجان ملکم در سفر سوّم خود به تهران آمد و از خبرگان نظامی که در خدمت او بودند، کریستی و لیندسی به اصلاح توپخانه عبّاس میرزا مشغول شدند و از 1225 تا 1228 نائب‌السلطنه به دستیاری ایشان سپاه و توپخانه را منظم و آماده ساخت. در این میان روس‌ها چند مرتبه نمایندگانش را برای انعقاد صلح پیش ولیعهد فرستاد، لیکن چون روس‌ها اصرار در باب نگاه داشتن شهرهایی که تا این تاریخ بدست آورده بودند، بخرج میدادند و برای حمله بخاک عثمانی نیز از طریق ایران راه عبوری می‌خواستند، مذاکرات صلح به نتیجه‌ای نرسید.

پس از ورود سرگوراوزلی به تهران با اینکه تمام امید ایران به کمک‌های انگلیس بود سفیر جدید این دولت بعلّت سازشی که مقارن رسیدن او به ایران در اروپا بین روس و انگلیس حاصل شد، برخلاف سابق سعی کرد که میان ایران و روس واسطه صلح گردد و به صاحب‌منصبان انگلیس هم که در سپاه عباس میرزا بودند، امر کرد که از جنگ با روسیه دست بردارند. ولی چون عباس میرزا اصرار زیاد کرد، بالاخره سرگوراوزلی قبول نمود که کریستی و لیندسی و 13 تن از نظامیان را بمیل خود در خدمت عباس میرزا بگذارد. سپاه ایران به امر عبّاس میرزا در محل اَصلاندوز در کنار ارس مقیم شده بودند. روس‌ها در موقعیکه عبّاس میرزا خود به شکار رفته بود، ناگهان بر اردوگاه او تاختند.

رشته انتظام سپاه ایران بر اثر حمله ناگهانی از هم گسیخت و چون خبر به عبّاس میرزا رسید از شدّت وحشت مصمّم به عقب‌نشینی شد. کریستی فرمانده قسمتی از پیاده‌نظام که از کمی عده روس‌ها آگاه بود، عبّاس میرزا را از این تصمیم باز داشت. و لیندسی هم بوسیله توپخانه مهاجمین روس را در زیر آتش گرفت و مانع پیشرفت آنها شد. در شورایی که عبّاس میرزا برای تعیین تکلیف جنگ با سران لشکری و فرماندهان و سران کشوری خود ترتیب داد بقدری تشتّت آرا بین ایشان بروز کرد که اختیار هرگونه تصمیم محال گردید و خود ولیعهد هم نتوانست از خود تصمیمی ابراز دارد. بهمین جهت روز بعد که بار دیگر روس‌ها حمله کردند، هرج و مرج در سپاه ایران به اوج شدّت رسید تا آنجا که جمعی اشتباهی جمعی دیگر از همرزمان خود را بباد گلوله گرفتند و کریستی که با رشادت تمام مقاومت میکرد، زخم برداشت و بقتل رسید. عبّاس میرزا و بقیه سپاه او به تبریز عقب نشستند. فرمانده روسی در جنگ اَصلاندوز پس از این فتح به بندر لنکران حمله برد و آنجا را نیز مسخّر ساخت و آذربایجان از دو طرف مورد تهدید قرار گرفت.

فتحعلیشاه که در صدد تهیّه برای حرکت به آذربایجان و طرح جنگ جدیدی را با روسیه داشت، بعلّت طغیان ترکمانان در خراسان از این خیال منصرف گردید و برای تقاضای صلح حاجی میرزا ابوالحسن خان ایلچی را روانه سن پطرزبورغ نمود و سرگوراوزلی هم برای کمک به انعقاد صلح از تهران عازم تفلیس و پایتخت روسیه گردید. دولت روس که در این تاریخ سخت گرفتار جنگ و کشمکش با ناپلئون بود از رسیدن سفیر ایران و تقاضای صلح خشنود گردید و برای عقد این صلح سرتیپ یرملوف (JerMOLOFF) را مأمور تهران نمود.[21]

انعقاد عهدنامه گلستان:

دوره اوّل جنگ‌های ایران و روس در قریه «گلستان» از ممال قراباغ بوساطت سرگوراوزلی با حیله و کلاهبرداری و به نمایندگی حاجی میرزا ابوالحسن خان از طرف دولت ایران در 26 شوال 1228 هـ. ق خاتمه بخشید. این عهدنامه که شامل یازده فصل بود از ننگین‌ترین و شومترین قراردادهایی است که در تاریخ ایران به امضاء رسیده و آن اوّلین عهدنامه زشتی بوده است که اولیای امور ایران از شدّت بی‌خبری و ناآگاهی از حیله‌های انگلیس که ایران و خاک ایران را برای دوستی و نزدیکی با روسیه مورد مصالحه قرار داده است، امضاء شده است. دولت ایران ندانسته و از روی ناآگاهی در موقعیکه روسیه در اروپا گرفتار بزرگترین بلایا بوده بقبول هر خواسته آن دولت تن در داده و موجبات بدبختی‌های بزرگی را برای آینده ایران فراهم ساخته‌اند. بموجب عهدنامه گلستان ایران قبول کرد که جمیع ولایاتی را که تا آن تاریخ روس‌ها ضبط کرده‌اند، ملک روس‌ها باشد. باین ترتیب گرجستان و ولایات ساحلی بحر سیاه و باکو و دربند و شروان و قراباغ و شکّی و گنجه و موقان و قسمت علیای طالش به روسیه واگذار شد. مضاف بر آن حق کشتی‌رانی در بحر خزر از ایران سلب گردید. در عوض روسیه تعهد کرد که نیابت سلطنت عبّاس میرزا را در ایران به رسمیت بشناسد و رساندن او را به سلطنت متعّهد شود.

شکست اَصلاندوز و عقدنامه گلستان و شورشهایی که مقارن این احوال در ایران روی داد ضعف دولت ایران را به منتها درجه رساند و متعاقب همین اوضاع بود که سرگوراوزلی طرح معاهدة شوم دیگری را که سابقاً به آن اشاره کردیم بین ایران و انگلیس ریخت و سال بعد یعنی در 1229 الیس سفیر تازه انگلیس آنرا هم به امضای فتحعلیشاه رسانید و ایران را از لحاظ سیاسی آلت دست دربار لندن قرار داد.

بنابراین می‌بینیم که زمامداران خائن ایران برای اینکه چند روزی یا چند سالی در ایران پادشاهی کنند و خون ملّت مظلوم را بمکند، چه ایالات و شهرهای زرخیزی را از خاک ایران جدا کرده و به بیگانگان داده‌اند، و مردم ایران را قرن‌ها از داشتن حقوق خود محروم نموده‌اند.

در سال 1348 شمسی درست همین خیانت را محمدرضاشاه پهلوی در حق ایران و مردم ایران مرتکب شد و بحرین را برای خوش‌خدمتی به انگلیس و آمریکا دو دستی تقدیم کرد تا چند سالی بیشتر پادشاهی کند و راه را به رساندن فرزندش به پادشاهی هموار سازد. اما چنانکه دیدیم و دیدید این آرزو را به گور برد و فقط یک نام ننگ بیشتری را از خود در تاریخ ایران بر جای گذاشت.

واتسون می‌نویسد:

«روس‌ها به کمک انگلیس‌ها تدارک آخرین جنگ با قوای جدید ناپلئون را میدیدند. ایران نیز در تهیه و تدارک قوای جدید برای حمله به روس‌ها بود ولی با وساطت فریبکارانه انگلیس عهدنامه گلستان امضاء شد. بنا بدرخواست حاکم گرجستان سرگوراوزلی معاهده صلحی میان طرفین برقرار کرد (اکتبر ۱۸۱۳ م) که بموجب آن ایالات گرجستان، دربند، بادکوبه، شیروان، شکّی، گنجه و قراباغ و موقان و قسمتی از تالش را به روس‎ها واگذار کردند و ایران از هرگونه حقوقی که بر قسمت‌های دیگر قفقازیه داشت صرف‌نظر کرده، موافقت نمود در دریای خزر ناو جنگی نداشته باشد و روسیه تعهد کرد ولیعهد را برای رسیدن به سلطنت یاری دهد.» [22]

سرپرس سایکس می‌نویسد:

«در ارتباط با صلح گلستان، روسیه نمی‌توانست به جنگ با ایران ادامه دهد و شاید کمتر از آنچه در عهدنامه گلستان ممکن بود بدست آورد، بسازد. اما سفیر انگلیس که خود را بین ایران و روس انداخته بود، موجب عهدنامه صلح گردید و موقعیت روسیه تثبیت شد.»[23]

پس از انعقاد عهدنامه گلستان عبّاس میرزا درصدد بود برای تقویت نظامی، افرادی را برای تعلیم قشون ایران از فرانسه استخدام کند.

لرد کرزن در این باره می‌نویسد:

«در سال ۱۸۱۵ (۱۱۹۲ هجری شمسی) عبّاس میرزا مجدداً مایل بود صاحب‌‍منصبان نظامی از فرانسه استخدام کند ولی به مقصود خود نرسید. و از این خیال در گذشت و تصمیم گرفت عدّه‌ای از جوانان ایرانی را به اتفاق کلنل دارسی به انگلیس بفرستد. بعضی از صاحب‌منصبان فرانسوی در قشون محمدعلی میرزا در کرمانشاهان مشغول تعلیم کُردها بودند ولی بعدها دیگر چندان توجهی به این موضوع نداشتند.»[24]

دوره دوّم جنگ‌های ایران و روس:

چون معاهده گلستان در باب تشخیص خط سرحدّی بین ایران و روسیه مبهم بود، باین معنی که امضاءکنندگان فقط قید کرده بودند که هرچه را که روس‌ها تا تاریخ امضای معاهده به تصرف گرفته‌اند، مالک باشند و این جمله تکلیف بسیاری از اراضی سرحدّی را که مرتع احشام ایالات اطراف بود واضح معین نکرده بود، و بعضی از خوانین محل هم برای نفع شخصی در دامن زدن آتش اختلافات بین ایران و روسیه می‌کوشیدند. و از این جمله حسین خان قاجار بیگلربیگی ایروان که نمی‌خواست بقایای مالیاتی خود را به مأمورین ایران بپردازد و برای آنکه عباس میرزا بدفع او قیام ننماید مایل به روشن شدن نایره جنگ بین ایران و روسیه و گرفتار شدن ولیعهد در مهلکة دیگر بود. در نزدیکی ایروان و حدود دریاچه گوگ‌چای قسمتی اراضی سرحدّی که مرتع ایالات رعیت ایران بشمار میرفت، ولی روس‌ها ادعای ملکیّت آنها را داشتند، حسین خان به این بهانه که اگر روس‌ها آنجا را تصرّف کنند دیگر حفظ قلقه ایروان برای او میسّر نخواهد بود، به عبّاس‌میرزا توصیه کرد که از دست‌اندازی روس‌ها بوسیله قوای قهریّه جلوگیری کند و نگذارد که از این راه خللی در ارکان دفاع ایروان بروز نماید. اینگونه اختلافات در سرحدّات آذربایجان نیز بین مأمورین ایرانی و روس پیوسته بروز میکرد و از مهمترین آنها اختلافی بود بین ابراهیم خلیل خان جوانشیر محرّک قتل سیسیانوف که حکومت اردبیل را در این تاریخ داشت. خوانین طالش که از استیلای روس‌ها راضی نبودند، ابراهیم خلیل خان را به مخالفت علنی با ایشان وا داشتند و ابراهیم خلیل خان هم تجاوزات روس‌ها را دلیل بر نقص معاهده گلستان از جانب آن جماعت شمرده موضوع را به آگاهی فتحعلیشاه رساند و شاه را به تجدید جنگ با روس تشویق نمود. و این مقارن شد با رسیدن عریضه‌ها و تظلّمات پی در پی که از مسلمانان قفقازیه از ظلم روس‌ها به دربار ایران میرسید و کم‌کم اذهان عامّه و علمای دین را برای تجدید جنگ آماده میکرد. این بود که شاه به قصد پس گرفتن ولایات از دست رفته و علمای تهران بعزم جهاد برای جنگ حاضر شدند، لیکن عبّاس میرزا با تجاربی که از جنگ‌های دوره اوّل داشت، چنان به آغاز جنگ مجدّد مایل نبود.

روس‌ها هم بعلّت فوت الکساندر اوّل و جوش و خروشی که در ایرانی‌ها می‌دیدند از دادن بهانه به دست ایران برای تجدید جنگ احتراز میکردند. این بود که روس‌ها برای حل اختلافات سفیری به تهران فرستادند و عباس میرزا هم مأموری را برای همین کار به تفلیس پیش یرملوف روانه داشت و خود نیز به سرحد طالش رفت و در آنجا با یرملوف ملاقات کرد و تا حدی اختلافات این حدود بمسالمت انجام پذیرفت. لیکن این اقدام عبّاس میرزا را نه خوانین طالش پسندیدند و نه علمای طرفدار جهاد. در نتیجه عبّاس میرزا را به مدارا با روسیه و خودداری از اجرای امر جهاد متهم نمودند و از عراق عرب و اصفهان و تهران جمعی برای جهاد بطرف آذربایجان حرکت کردند و قیام ایشان مصادف شد با ورود سفیر روسیه به سلطانیه که برای ختم اختلافات حدود طالش و موقان بنفع ایران، مخصوصاً مأموریت یافته بودند. فتحعلیشاه هم به سفیر روس که شاهزادگان خاندان سلطنتی بود اجازه بار نداد و او بدون آنکه فرصت گفتگو یابد به روسیه برگشت و این عمل بمنزله ایران جنگ مجدد بین ایران و روس تلّقی گردید.

فتحعلیشاه عبّاس میرزا را به فرماندهی کل سپاه مأمور نبرد با روسیه کرد و به خوانین محلی و رؤسای مسلمین مغلوب روسیه نیز دستور داد که از هر طرف به او کمک نمایند. در مرحله اوّل جنگ، روس‎‌ها غافلگیر شدند و سپاهیان ایران به کمک مسلمانان ولایات از دست رفته، به فتوحات سریعی توفیق یافتند. به این معنی که از سه طرف متصرفات روسیه را در ماوراء قفقاز مورد حمله قرار دادند. یکی از جانب ایروان و دریاچه گوگ‌چای، یکی از جانب قراباغ و قسمت مرکزی دیگر از جانب طالش، در جبهه طالش حسن خان طالشی به یاری سپاهیانی که عبّاس میرزا به او داد، روس‌ها را از طالش و موقان خارج کرد و در محرم ۱۲۴۲ بندر لنکران و پس از آن سالیان را گرفت. مردم باکو هم بر اثر این فتوحات بر روس‌ها شوریدند و ایشان را از آنجا راندند و مردم شکّی و شروان نیز بر همین طریق رفتند. در داغستان هم مسلمین به قتل عام روس‌ها دست زدند و در این طرف لشکریان ایران به سهولت عموم اراضی از دست رفته را به دست آوردند.

در جبهه ایروان حسین خان سردار و برادرش حسن خان، یکی از سرداران مشهور روس را شکستی سخت دادند و حسن خان به کمک الکساندر میرزا پسر آخرین پادشاه گرجستان تمام اراضی بین ایروان و تفلیس را به باد غارت داد. گنجه را هم محمدمیرزا پسر ولیعهد، با امیرخان سردار به تصرف آوردند و روس‌ها از آنجا بطرف شمال گریختند.

در جبهه قراباغ فرماندهی سپاه با شخص عبّاس میرزا بود و چون فتحعلیشاه اصرار داشت که سپاه ایران از این سمت پیشرفت کرده، پس از تسخیر قلعه محکم شوشی خود را بر تفلیس برسانند. اللهیارخان آصف‌الدوله صدراعظم جدید خود را که میرزا محمدخان قاجار دولّو بود با ۱۵۰۰۰ سوار عراقی به قراباغ به یاری عبّاس میرزا فرستاد. عبّاس میرزا در نزدیکی شوشی مَدَداوف حکمران قراباغ را شکستی فاحش داد و به محاصره قلعه شوشی مشغول گردید. محاصره شوشی به طول انجامید و روس‌ها فرصت یافتند که در تفلیس سپاه فراوانی جمع آورند و به سرداری پاسکیویج لشکریان خود را منظم نمایند.[25]

جنگ شکمور:

سرتیپ مَدَداوف پس از شکست در شوشی بقیه سپاهیان خود را به شمال گنجه کشانید و پس از گرفتن کمک‌هایی از تفلیس به آن شهر حمله کرد و چون توپخانه‌ای قوی داشت در محل شکمور در نزدیکی گنجه با امیرخان سردار و محمدمیرزا به جنگ پرداخت. امیرخان سردار آنقدر مقاومت کرد تا به قتل رسید، لیکن محمدمیرزا گریخت و اسیر شد ولی او را هم یکی از رؤسای شاهسون نجات داد و به کنار ارس رسانید حاکم قلعه گنجه از ترس آن شهر مستحکم را رها کرد و مسلمین باغیرت این شهر که بخاطر ایران با روس‌ها تا آن حد جنگیدند، تا عاقبت شهر را رها کرده به ساحل دیگر رود ارس آمدند و مدداوف آنجا را گرفت. این واقعه در سال ۱۲۴۲ هـ. ق بود.

جنگ گنجه در سال ۱۲۴۲ هـ. ق:

پس از قتل امیرخان سردار و شکست محمّدمیرزا نایب‌السلطنه عدّه از همراهان خود را به محاصره شوشی گذاشته خود با 000/30 سپاهی عازم گنجه شد ولی قبل از رسیدن او به آنجا پاسیکویچ خود را به گنجه رسانده و کلیّه موقعیّت‎های مهّم را سنگربندی کرده بود. همزمان با رسیدن سپاهیان ایران به نزدیکیهای گنجه پاسیکویج بهیچ وجه حاضر نشد که ابتدائاً مبادرت به حمله نماید. ناچار عباس میرزا پس از گلوله‌ریز کردن مواقع سپاه، روس‎ها حمله کردند و نزدیک بود که فتح نصیب لشکریان ایران شود ولی آصف‌الدوله قاجار در رسانیدن کمک به ولیعهد مماطله کرد و بی‌نظمی در سپاه ایران روی آورد، بطوریکه محمدمیرزا و شاهزادگان دیگر بنا بدستور ولیعهد (عبّاس میرزا) بنا بود شخصاً خود را از معرکه برکنار نماید، درست به مفهوم پیغام نایب‌السلطنه پی نبرده، همگی سپاهیان خود را برداشته بطرف رود ارس گریختند و عبّاس میرزا هرچه خواست که جلوی این حرکت آنها را بگیرد، توفیق نیافت. ناچار خود او نیز به محل اَصلاندوز عقب نشست و پاسیکویج با سهولت بفتح مهّمی نایل آمد و در نتیجه، پیشرفت‌های مهمی که در هفته‌های قبل نصیب سپاهیان ایران شده بود، بکلّی از میان رفت.

جنگ گنجه که در نزدیکی مقبره شاعر معروف ایرانی، نظامی گنجوی در ۱۲۴۲ اتفاق افتاد، به سپاه ایران تلفات زیادی وارد نیاورد، چه مجموع این تلفات از ۱۵۰۰ نفر تجاوز نکرد، لیکن در روحیّه ایشان اثری بسیار بد بخشید، بطوریکه جمع‎آوری و تولید روح جسارت در آنان دیگر میسّر نشد.

در این میان روس‌ها تمام نواحی سابق را در سواحل برخزر تصرف کردند و تا طالش و موقان هم پیش آمدند. عباس میرزا از پاسکویج تقاضای صلح کرد ولی چون میدانست که پاسکویج واگذاشتن ایروان و نخجوان را شرط امر قرار داده است، ناچار برای دنبال کردن جنگ به تهیّه قوای تازه‌ای پرداخت و تا حدّی که ممکن میشد به رفع نواقص کار خود قیام نمود.

نقشه این دفعه پاسیکویچ این بود که از راه اردبیل و مرکز ارس بقلب آذربایجان حمله ببرد و با تصرّف تبریز دولت ایران را به قبول شرایط خود وا دارد. به این جهت بیشتر قوای خود را از راه شوشی متوّجه پل خداآفرین کرد و در همین نقطه بود که جنگ اوّلین مصادمه بین سپاهیان عبّاس میرزا و پاسیکویچ اتفاق افتاد قشون ایران با وجود عبور سپاهیان روس‌ها از ارس به سرداری مَدَداوف ایشان را با شکست سختی به قراباغ عقب راندند و در اطراف ایروان هم شکستی دیگر به سپاه دیگر روس وارد آوردند. پاسیکویچ در نتیجه این دو شکست مجبور شد که خود شخصاً از تفلیس به‌طرف ایروان حرکت نماید. ولی هرچه کوشید در مقابل رشادت‌های حسن خان سردار و برادر پیر او حسین‌خان به تسخیر آنجا موفق نشد و به تفلیس برگشت.

سال بعد در ذیحجه ۱۲۴۳ هـ. ق پاسیکویچ با قوای عظیمی متوّجه نخجوان و تسخیر قلعه عبّاس‌آباد در ساحل شمالی ارس شد. ولیعهد، حسن خان سردار و آصف‌الدوله را برای مقابله با پاسیکویچ به آن سمت فرستاد. حسنخان در نتیجه حمله به روس‌ها به ایشان تلفات بسیار وارد آورد ولی آصف‌الدوله چنانکه باید پایداری نکرد و عبّاس‌آباد به تصرف پاسیکویچ درآمد. و روس‌ها از این سمت عازم شهر خوی شدند. با این فتح ادعای پاسیکویچ در مورد صلح با عبّاس میرزا بالا گرفت و در پاسخ تکلیف صلح عبّاس‌میرزا، مدّعی شد که ایران تمام ولایات جنوب ارس را با 000/700 تومان به‌عنوان غرامت به روسیه تحویل دهد. عبّاس میرزا زیر بار این خواسته نرفت و بار دیگر جنگ شروع شد. این بار عبّاس میرزا و حسن خان سردار در بین قراباغ و طالش به سپاه روس حمله بردند و پس از شکست ایشان در این نقطه به سمت ایروان و اچمیازین متوجه شدند.

در غره شوال ۱۲۴۴ هـ.ق پاسیکویچ به محاصره قلعه سردارآباد از قلاع ایروان و از بناهای حسین خان سردار پرداخت و پس از مدّتی گلوله ریختن بر آنجا، آنجا را به یک حمله گرفت و پس از آن با جنگ سختی اچمیازین و ایروان را نیز به تصرف خود در آورد. تسخیر این سه نقطه مستحکم خطّ مقاومت سپاه ایران را در طرف مغرب بکلی در هم شکست و پس از فتح عبّاس‌آباد دیگر مانعی جهت استیلای بر آذربایجان از جانب شمال غربی وجود نداشت. بهمین جهت سپاه روس بطرف خوی و مرند و تبریز سرازیر شدند و عبّاس میرزا برای نجات تبریز به‌طرف این شهر عقب نشست. حفظ تبریز در این تاریخ از طرف شاه به آصف الدوله واگذار شده بود. این مرد ترسو و ضعیف‌النّفس که باعث خرابیهای لشکرکشی عبّاس میرزا هم بود، بجای آنکه مقاومتی کند از ترس جانش در خانه یکی از رعایا پنهان شد و فرمانده قسمتی از سپاه روس به تبریز وارد گردید و جمیع ذخایر و مهمّات دولتی را به تصرف خود درآورد. عبّاس میرزا سعی کرد که در خطّ ترکمانچای و دهخوارقان و دیلمقان جلوی پیشرفت پاسیکویچ را بگیرد ولی در این سه نقطه هم مغلوب گردید. ناچار یکی از نزدیکان خود را پیش پاسیکویچ فرستاد و تقاضای ملاقات نمود.[26]

لرد کرزن می‌نویسد:

«کتابخانه معتبری در اردبیل بود که در جنگ ایران و روس ۱۲۰۷ (۱۸۲۸ میلادی) روس‌ها آن را غارت کرده، کتب ذی‎قیمت خطی آنرا به حکم ژنرال پاسیکویچ به کتابخانه امپراطوری در سن پترزبورگ انتقال دادند.» [27]

معاهدات ترکمانچای:

بعد از این شکست عبّاس میرزا پیشنهاد صلح را پذیرفت و معاهده ترکمانچای منعقد شد. معاهداتی که در ۵ شعبان ۱۲۴۲ در ترکمانچای به امضاء رسید شامل دو عهدنامه است. یکی سیاسی و دیگری تجارتی. و هر یک نیز ضمیمه‌ای دارد. این معاهدات ننگین‌ترین معاهداتی است که در تاریخ ایران منعقد شده است. علاوه بر اشتمال آنها بر شرایط و حدودی که همان‌ها معاملات سیاسی و اقتصادی بین ایران و بزرگترین همسایگان گردید، آغازی بود برای عموم دول خارجی دیگر که بعدها با ایران در این زمینه‌ها معاهداتی بسته‌اند. مخصوصاً یک قسمت از آن که راجع بحق حکومت قنسول‌های روسیه در ایران (کاپیتولاسیون) بتدریج از طرف ایران در مورد قنسول‌های سایر دول بیگانه نیز مورد تصویب قرار گرفته و تا مدّتی آلت اجرای نفوذ سیاسی عمّال خارجی در کشور ما بوده است. شرایط ترکمانچای چنین بود:

1- به موجب ماده ۴ عهدنامه سیاسی ایران علاوه بر ولایاتی را که در عهدنامه گلستان به روسیه داده بود، ایروان و نخجوان و ارودوباد را نیز از دست داد و از قلعه آرارات تا مصب نهر آستارا خط سرحدّی امروزه مشخّص گردید.

2- بنابر ماده ۶ از همین معاهده دولت ایران پرداخت ده کرور تومان پول طلا را به‌عنوان خسارت بر گردن گرفت.

3- ماده ۷ ولیعهدی عبّاس میرزا و تعهد روسیه را در باب رساندن او به پادشاهی تأیید کرد.

4- بموجب ماده – ۸ ایران از حقّ کشتی‌رانی در بحر خزر محروم گردید.

5- بموجب ماده -۱۰- دولت روسیه اجازه یافت که در هر نقطه که صلاح بداند قنسول یا عامل تجارتی بفرستد، بشرط آنکه عده همراهان او از ده تن تجاوز ننماید.

6- بموجب ماده -۱۳- طرفین متعّهد شدند که در ظرف چهار ماه اسرای یکدیگر را مبادله کنند و در صورتیکه پس از انقضای این مدّت اسرا مبادله نشده باشند، هر یک از دو طرف حق دارند که آزادی آنها را تقاضا نمایند و در هر جا که یکی از رعایای خود را ببینند، به اسیری بگیرند.

7- بموجب ماده -۱۵ فتحعلیشاه تعهد کرد که خوانین آذربایجان را که نسبت به ایران سرکشی کرده بودند، عفو نماید.

بموجب این معاهده، دولت ایران مجبور شد به تجار روسی حقی را که ممالک به رعایای دول کامله‌الوداد می‌دهند وا گذارد و از امتعه روسی فقط پنج درصد قیمت آنها حق گمرکی بگیرد. بعلاوه به رعایای روسیه که بخواهند در ایران مقیم شوند، اجازه خریدن منزل و در صورت میل به تجارت، اجازه داشتن مغازه و انبار و غیره را بدهد.[28]

قتل گریبایدوف در سال ۱۲۴۴ هـ. ق:

پس از انعقاد قرارداد ترکمانچای دولت روسیه گریبایدوف (Griebaidev) خواهرزاده پاسیکویچ را بنام نماینده فوق‌العاده دربار روسیه مأمور تهران و تبریز کرد. گریبایدوف پس از اندک اقامت در تبریز زوجه‌اش را در تبریز گذاشت و به تهران مسافرت نمود. در تهران جمعی از ارامنه و گرجیان مغرض دور او را گرفتند. از آنجمله آقا یعقوب ارمنی از خواجه‌سرایان فتحعلیشاه برای فرار از پرداخت بقایای مالیاتی خود، خویشتن را رعیّت روس خواند و به گریبایدوف پناه جُست و او را وا داشت که بموجب عهدنامه صلح، آزادی جمعی از اسرای قدیم و جدید گرجی را که در خدمت پادشاه ایران بودند، از فتحعلیشاه بخواهد. یکی از آنها از زنان حرم شاهی و زوجه اللهیار خان آصف‌الدوله صدراعظم را نیز نام برد.

گریبایدوف جمعی از ارامنه و گرجیان را به هدایت آقا یعقوب ارمنی بخانه رجال ایران فرستاد و زنان گرجی را برای اینکه به‌بیند کدام‌یک به قبول تبعیت روس مایلند، مورد بازپرسی قرار داد. جمعی از ایشان از جمله زوجه آصف‌الدوله را به سفارت برد. آصف‌الدوله به علمای تهران تظلّم کرد و هنگامه‌ای برپا شد. چون آقا یعقوب ارمنی مأمورین مسلّح سفارت روس را به تیر انداختن بر روی مردم وا داشت و سه تن از ایشان به قتل رسیدند، مردم هم به فتوای میرزا مسیح مجتهد به سفارت روس حمله‌ور شدند و گریبایدوف را با ۸۰ نفر از کسان او کشتند.

پیش‌آمد این واقعه فتحعلیشاه را سخت مضطرب کرد. عبّاس میرزا نیز از این وضع بسیار پریشان‌حال شد. چه هم قدرت جنگ با روسیه را در خود نمی‌دید و هم مقام سلطنت آینده خود را که روسیه ضامن آن شده بود، متزلزل می‌یافت. بهمین جهت به عجله پسر خود خسرو میرزا را بهمراهی محمدخان امیرنظام و منشی امیرنظام یعنی میرزا تقی خان فراهانی (امیرکبیر) که بعدها بمقام امیر نظامی رسید، روانه پایتخت روسیه کرد و در این مأموریت عبّاس میرزا که خیالی جز تحکیم اساس سلطنت آینده خود نداشت، کمال ضعف نفس را به خرج داد و در حقیقت بیشتر غرض او از فرستادن خسرو میرزا توّسل به پاسیکویچ و خواستن کمک از او برای منافع شخصی خود بود. عبّاس میرزا در مقابل برادران مدّعی خود نیز شهرت داد که اگر به مخالفت از او قیام کنند، او به پاسیکویچ پناه خواهد جست و از او استمداد خواهد کرد. در همان زمان دولت روسیه نیز گرفتار جنگ با عثمانی و انقلابات بالکان و قضیه استقلال یونان و لشکرکشی ابراهیم پاشا پسر محمدعلی پاشا بود که برای حمله به این کشور در قفقازیه سپاهی وجود نداشت. از آنطرف فتحعلیشاه و عبّاس میرزا هم رسماً از تزار روس عذرخواهی نمودند و شاه ایران، برای جلوگیری از جنگ دیگری که پیروزی آن غیرممکن بنظر میرسید، الماس بسیار بزرگی را معروف به الماس شاه همراه فرستاده‌اش، تقدیم تزار روس کرد. و راه مسالمت را باز نمود.

خسرو میرزا و همراهان او بدستور عبّاس میرزا به پطرزبورگ رفتند و با اینکه برای ایشان بیم خطر جانی میرفت از عهده مأموریت خود بخوبی برآمدند. سفیر انگلیس هم به بیگناهی دولت ایران شهادت داد و امپراطور روسیه از شدّت نگرانی که از بابت قضایای بالکان داشت، مقدم خسرو میرزا را به احترام تمام پذیرفت. حتی از دو کرور تومانی که هنوز دولت ایران از بابت قسط اخیر غرامات به روسیه بدهکار بود، یک کرور آنرا به خسرو میرزا بخشید. فقط تقاضا کرد که فتحعلیشاه میرزا مسیح مجتهد را از تهران تبعید کند. خسرو میرزا پس از سه ماه توقّف در پایتخت روسیه به تهران برگشت و شاه با وجود مخالفت مردم تهران، میرزا مسیح را به عتبات فرستاد و غائله پایان یافت.[29]

خوانندگان عزیز بدانند که:

از دیرباز که باب روابط دولت ایران و انگلستان گشوده شد. این کشور استعمارگر کارنامه‌ای بسیار سیاه و منفی توأم با فریب و خیانت و جنایت از خود در ذهن مردم ایران بر جای گذاشته است. هنوز هم پس از گذشت متجاوز از دو قرن سیاست استعماری و پلید انگلیس بهمان منوال است که بود. هماره خود را مورد نفرت و انزجار مردم ایران قرار داده است. در آغاز روابط جدید ایران و انگلیس سرگوراوزلی نوشت:

«از آنجا که هدف غایی ما حفظ متصرفاتمان در هندوستان می‌باشد بعقیده من بهتر اینست که ایران را در حالت ناتوانی و وحشیگری کنونی خود بگذاریم»

به پیروی همین سیاست کلی بود که انگلیس با نقشه اصلاحات میرزا تقی خان امیرکبیر در راه اجرای ترقی اقتصادی و قدرت نظامی آشکارا به مخالفت برخاست. حتی نماینده انگلیس کوشید، مدرسه دارالفنون تعطیل گردد و استادان فرنگی آن‌را از ایران بیرون کنند و همان مأمور سیاسی در بر هم زدن نقشه راه‌آهن که ایران را به اروپا متصّل میگردانید، نوشت:

«مصلحت انگلیس در ویرانی و ناتوانی و فقر ایران است و هیچ تعهد اخلاقی هم ندارد.»

کارنامه سیاسی استعماری بریتانیا در کشورمان در دو قرن اخیر سرشار از زورگویی‌ها و فریب‌ها و خیانت‌ها، تحمیل قراردادهای تجاوزگرانه، کسب امتیازها، و انجام کودتاهای استعماری در این مرز و بوم است. که بعنوان شاخص‌ترین آنها می‌توان موارد زیر را نام برد.

– اشغال نظامی مکررّ نواحی جنوبی و جنوب غربی ایران در زمان قاجار و پهلوی.

– تحمیل عهدنامه مارس ۱۸۵۷ مبنی بر تجزیه هرات و افغانستان از ایران.

– تبانی و سازش با دشمن قدیمی آزادی و استقلال ایران یعنی رژیم روسیه تزاری از طریق انعقاد عهدنامه‌های سری ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵ میلادی با آن رژیم در جهت تجزیه ایران به مناطق نفوذ لندن و پترزبورگ.

– تحمیل قرارداد ۱۹۱۹ به کشورمان جهت استقرار نظام مستشاری و تحت‌الحمایگی انگلیس به شکل انحصاری در ایران.

– اخذ امتیازهای استعماری پیاپی از ایران نظیر امتیاز رویتر و رژی و بانک شاهی و قراردادهای دارسی و به یغما بردن ثروت و دارایی ملی این مرز و بوم.

– انجام کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹ شمسی و ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شمسی برای ایجاد و استقرار رژیم‌های فاسد و وابسته برای غارت هرچه بیشتر ایران.

– جلوگیری از پیشرفت ایران و تجارت ایران در منطقه و جهان.

– زمینه‌سازی و ایجاد قحطی‌های بزرگ کشورمان ایران.

– تبعیض شدید و خشن بین کارمندان ایران و عناصر انگلیس در دوایر مربوط به خویش در ایران و نظیر شرکت نفت ایران و انگلیس در خوزستان.

– تلاش در جهت انحراف مسیر جنبش‌های اصیل ملی و اسلامی و مخالفت با آزادی و اصلاحات در ایران، در پوشش طرفداری از آن.

– غارت آثار باستانی ایران و پر کردن موزه‌های انگلستان از آثار باستانی ایران. که باید با پی‌گیری دولت و ملت شجاع ایران همة آن آثار باستانی دزدی به ایران باز گردد.

– ایجاد و ساختن فرقه‌های ضالّه برای ایجاد تفرقه و جنگ و ستیز داخلی بین مردم مسلمان ایران و حمایت از فرقه‌های منحرف چون بهائیت و غیره.

– جاسوس‌پروری در ایران بمنظور استقرار منافع استعماری خود.

– کسب اطلاعات محرمانه، سیاسی، نظامی، اقتصادی و غارت ذخائر فرهنگی و کتابهای نفیس خطی و نسخه‌های منفرد و مواریث باستانی ایران.

نهایتاً، سنگ‌اندازی و ایجاد توطئه‌ها و شایعات دروغ برای ممانعت و جلوگیری از حق مسلّم و قانونی ایران در بدست آوردن انرژی هسته‌ای.

که این بار این آرزو را بگور خواهند برد و مردم شجاع و وطن‌پرست ایران در رسیدن به حقوق مسلّم خود ذرّه‌ای کوتاهی نخواهند نمود.[30]


[1] Jaubert آمده ژوبر (amide Jober) 1779 – 1847، مستشرق فرانسوی، شاگرد سیلوستر دوساسی، ابتدا برای تأمین معاش خانواده‌اش، که در انقلاب فرانسه دچار فلاکت شده بود در چاپخانه‌ای مشغول خدمت شد. سپس وارد مدرسه‌ی السنة شرقیه شد و به‌سرعت پیشرفت کرد. بطوریکه در 19 سالگی به‌عنوان مترجم همراه نیروی اعزامی به مصر رفت. و اعتماد بناپارت را جلب نمود. همراه وی به فرانسه بازگشت. منشی و مترجم دولت شد. و در سال 1800 استاد مدرسه السنة شرقیه بود. در سال 1802 به آفریقای شمالی و در سال 1804 به قسطنطنیه مأموریت یافت. در 1805 ناپلئون او را مأمور دربار فتحعلیشاه قاجار در تهران نمود، تا وسایل برانگیختن ایران را بر ضد انگلستان و روسیه بررسی کند. ژوبر در 5 ژوئن 1806 به تهران وارد شد و در مأموریت خود توفیق یافت. در تابستان سال 1807 به فرانسه بازگشت. در سال 1815 روز قبل از سقوط ناپلئون، مأمور قسطنطنیه شد. و بهمین جهت مغضوب حکومت بعد فرانسه شد. از آن ببعد همّ خود را صرف مطالعه و تحقیق در زبان‌های شرقی نمود و در 1818 مسافرت دیگری به آسیا کرد تا چند رأس بُز تبتّی به فرانسه بیاورد. وی به استادی گولژدوفرانس و ریاست مدرسه السنه شرقیه رسید. از آثارش «مسافرت به ارمنستان و ایران» (پاریس 1821، ترجمه فارسی 1322 شمسی) و دستور مقدماتی زبان ترکی (پاریس 1823 – 34) است و مقالات زیادی که در مجله آسیایی نوشته است. ژوبر کتاب الرجاری ادریسی را بعنوان جغرافیای ادریسی (پاریس 1836 – 40) به زبان فرانسه ترجمه نمود.

[2] – ROMIeu

[3] – کمپانی هند شرقی، مؤسسه انگلیسی که در 1600 میلادی برای انحصار بازرگانی با نیمکره‌ی شرقی تشکیل شد. و اساسنامه آن بعداً به تصویب پارلمنت انگلستان رسید. از ابتدا عملیات بازرگانی خود را منحصر به صدور منسوجات به هندوستان کرد. در 1698 منحل و مجددّاً در 1708 دایر شد. پس از پیروزیهای (1745 – 61) رابرت کلایو بر رقبای فراسوی شرکت مزبور عملاً فرمانروای مطلق هندوستان شد. برای تأسیسات نظامی اراضی وسیعی را تصرف کرده و در 1773 اداره امور آن از طرف پارلمنت انگلستان به دولت واگذار شد. و هیستنگز اوّلین فرماندار کل (1774 – 84) هندوستان بود. در 1813 انحصار تجارت مؤسسه مزبور ملغی شد. و از 1833 عملیات شرکت صرفاً جنبه اداره کردن هندوستان را به خود گرفت. شورش سپاهیان (1857) باعث شد که انگلستان هندوستان را مستقیماً اداره و ضمیمه امپراطوری کند. شرکت هند شرقی بریتانیا یکی از معروف‌ترین عوامل استعمار بوده است.

[4] – سرجان مِلکم Ser Jan Malkem (1769 – 1833) سیاستمدار و مستشرق معروف اسکاتلندی و سفیر و نماینده دولت انگلیس و هند در دربار فتحعلیشاه قاجار در 1782 به هند رفت. و در سال 1791 در حیدرآباد به خدمت شرکت هند شرقی در آمد و بواسطه تبحّر در زبان و ادب فارسی مترجم فارسی فوج نظام حیدرآباد شد و چندی بعد از جانب شرکت هند شرقی بریتانیا، به‌عنوان فرستاده مخصوص و به جهت تشیید روابط، به دربار فتحعلیشاه آمد. (نوامبر 1800) و با حاجی ابراهیم شیرازی صدراعظم وقت پیمان بازرگانی منعقد کرد. پس از آن در سال 1808، با چهار کشتی جنگی به خلیج فارس آمد. امّا فتحعلیشاه به سبب رعایت فرانسوی‌ها، به او اجازه دخول نداد. و در 1809، دیگربار از طرف حکومت هند به ایران آمده و عده‌ای از همراهان او به تعلیم نظام ایران پرداختند. او چندی در ایران ماند. و سپس در سال 1812 از راه هند به انگلستان بازگشت. چند سال بعد، تاریخ ایران، اثر معروف و جامع خود را، در دو جلد چاپ کرد (1815). از آثار دیگر او تاریخ سیاسی هند (1811) است.

[5] – ژنرال گاردان (Jeneral ardaN) به کلود ماتیودوگاردان (KLod MaTie de) معروف بود (1766- 1817) ژنرال و مأمور سیاسی فرانسه، آجودان ناپلئون، در دوره فتحعلیشاه قاجار بعنوان فرستاده ناپلئون، همراه عدّه‌ای به ایران آمد. (1222 هـ.ق) و به حضور فتحعلیشاه بار یافت و عهدنامه‌ای را از جانب ناپلئون ارائه داد. در این عهدنامه، ناپلئون وعده داده بود که روس‌ها را از گرجستان و دیگر نقاطی که اشغال کرده بودند، براند. و سازوبرگ نظامی در اختیار ایران قرار بدهد. در مقابل، دولت ایران متعهد میشد که از اتحاد با انگلیس‌ها بپرهیزد. و در صورت لشکرکشی ناپلئون به هندوستان، سپاهیان او را از ایران اجازة عبور دهد. گاردان مورد نوازش فتحعلیشاه قرار گرفت و لقب خان یافت. و همراهانش به تعلیم سپاهیان ایران پرداختند. اما انگلیسی‌ها که از روابط فتحعلیشاه و ناپلئون بیمناک بودند، فرستادگانی به ایران اعزام کردند و فتحعلیشاه قاجار را نسبت به مواعید ناپلئون بدبین ساختند. عاقبت ژنرال گاردان بر اثر سازش ناپلئون با روسیه در سال 1223 هـ.ق ناگهان از ایران رفت.

[6] – سر هارفور جونز در 12 ژانویه 1764 میلادی بدنیا آمد. در سال‌های جوانی به کمپانی هنر شرقی پیوست و در جایگاه نماینده این شرکت میان سالهای 1782 – 1794 در بصره خدمت کرد. همچنین در 1798 تا 1806 را در بغداد سپری کرد. او چیرگی بسیاری در زبان‌های شرقی یافته بود. با پشتیبانی رابرت داندس در سمت وزیر مختار و نماینده فوق‌العاده بریتانیا به ایران آمد و از 1807 تا 1810 در این کشور ماند. در سال 1807 به دریافت لقب بارونت رسید که نشانی از مأموریت والای او در ایران بود. دستاورد بزرگ او در این سفر که بدان دست یافت پیمان مودّت میان بریتانیا و ایران بود که راه هندوستان را برای فرانسویان همچنان بسته نگاه میداشت. او همچنین در کار مستشار انگلیسی در ایران خلل وارد کرد و نیز راه را برای آشتی میان ایران و روسیه بست. گسیل او به ایران در پی پیمان فینکن شتاسن در مه 1807 در لهستان میان نمایندگان فتحعلیشاه قاجار و فرانسه بود که بریتانیاییها را به واکنش تند برداشت. هنگامی‌که نخستین نماینده انگلیس جان ملکم از سفر به ایران چیزی بدست نیاورد. سر هارفور جونزرا روانه ایران ساختند. او در سال 1833 کتابی بنام «دودمان قاجار» که ترجمه‌ای از کتاب دست‌نویس ایرانی بود به چاپ رسانید. در سال پس از آن نیز گزارشی از تبادلات میان انگلستان با دربار ایران را به چاپ رسانید. و در سال 1838 نیز جزوه‌ای را درباره علائق انگلستان در ایران منتشر کرد. و در سال 1847 درگذشت.

[7] – جیمز موریه، در سال 1780 در ازمیر عثمانی بدنیا آمد، وی دوّمین فرزند ذکور ایزاک موریه بود که در ترکیه تجارت میکرد. جیمز پس از اتمام تحصیلاتش در انگلستان به ازمیر بازگشت و از 1799 لغایت 1806 میلادی نزد پدرش به کسب و کار مشغول بود و در همانجا زبان‌های ترکی و فارسی را آموخت. موریه در سال 1808 با منصب منشی هارفورد جونز سفیر وقت بریتانیا به ایران سفر کرد. در این سفر جونز «عهدنامه مجمل» را با نمایندگان فتحعلیشاه قاجار به امضاء رسانید. یکسال بعد موریه میرزا ابوالحسن خان شیرازی را به‌عنوان سفیر ایران در دربار انگلستان در سفر به لندن همراهی کرد. احتمالاً همنشینی با میرزا ابوالحسن خان در طول این سفر در نگارش کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی تأثیر زیادی داشته است. سپس در سال 1810 مجددّاً و این بار در خدمت سرگور اوزلی به تهران بازگشت و تا سال 1816 م که ایران را ترک کرد برای مدّتی وزیر مختار بریتانیا در ایران بود. موریه پس از بازگشت به انگلستان با توجه به شناختی که از جوامع شرقی و منش مردم این سرزمین بدست آورده بود، چند کتاب به رشته تحریر در آورد که معروف‌ترین آنها سرگذشت حاجی بابای اصفهانی است. این کتاب توسط میرزا حبیب اصفهانی به زبان فارسی ترجمه شده است.

[8] – سرگور اوزلی (Sir Gore Ouseley) 6 دسامبر 1170 – 18 نوامبر 1844 م. در سال 1811 م به ایران آمد، در سال 1813 م. در زمان فتحعلیشاه قاجار معاهده صلحی در قریه «گلستان» بین ایران و روسیه منعقد شد که در پی آن عهدنامه مناطقی از خاک ایران جدا شده و به خاک روسیه ضمیمه شد. نوشتن این عهدنامه با سرگور اوزلی بود.

سرگور اوزلی از فعالین نامدار مستعمراتی بریتانیا است او در سال 1788 به‌عنوان تاجر به هند رفت و به خدمت سعادت علی خان نواب اود (1791 تا 1805 میلادی) در آمد. در سال 1805 به انگلستان رفت و در سال 1808 به افتخار کسب لقب «بارونت» نایل آمد.

او در 5 ماه مه 1811 میلادی فرستاده فوق‌العاده و وزیر مختار دربار بریتانیا در ایران به همراه ابوالحسن شیرازی وارد بندر بوشهر شد و در 11 نوامبر به حضور فتحعلیشاه در تهران رسید. سرگور اوزلی که خود از گردانندگان لژهای فراماسونی انگلیس بود در جریان اقامت نُه ماهه ابوالحسن خان ایلچی، خواهرزاده ابراهیم خان کلانتر شیرازی، در لندن او را به عضویت فراماسونری در آورد. او کمی بعد پیمان مارچ 1812 میلادی صفر 1227 هـ.ق ایران و انگلیس را منعقد نمود. سرگور اوزلی بهمراه ابوالحسن خان ایلچی در جنگ‌های ایران و روسیه نقش فعّال و مرموزی ایفا نمود و معاهده ننگین «گلستان» (12 اکتبر 1813 میلادی- 29 شوال 1228 هـ.ق) با میانجیگری او میان دو دولت ایران و روس منعقد شد. طرف ایرانی امضاءکننده این پیمان ننگین میرزا ابوالحسن خان شیرازی بود. تکاپوی سرگور اوزلی در این ماجرا به شکلی آشکار به سود روسیه (متحد انگلستان در جنگ بر علیه فرانسه ناپلئون) بود و به این دلیل در مسیر بازگشت به لندن اوت 1814 میلادی الکساندر اوّل، تزار روسیه او را مورد التفات قرار داد. سرگور اوزلی در سال 1820 میلادی به عضویت شورای خصوصی مشاورین پادشاه انگلیس در آمد. سرگور اوزلی از شرق شناسان معروف انگلیس و از بنیانگذاران انجمن آسیایی سلطنتی است.

[9] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه، انتشارات خیام.

[10] – تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم جلد 1 صفحه 83

[11] – همان مأخذ، صفحه 86

[12] – ایران در دوره قاجار، علی اصغر شمیم. صفحه 61

[13] – تاریخ سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم. جلد 1 صفحه 102

[14] – سفرنامه جیمز موریه، جیمز موریه، جلد 1- صفحه 236

[15] – مقدمه‌ای بر شناخت اسناد تاریخی سطر 38، دکتر جهانگیر قائم مقامی

[16] – همان – صفحه 50.

[17] – روزنامه سفر خاطرات هیئت اعزامی انگلستان به ایران، صفحه 231

[18] – اطلاعات و اسناد این قسمت از دانشنامه آزاد «شبنگار» گرفته شده است.

[19] – TZiTZiaNOV

[20] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران- کتابخانه خیام

[21] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران- کتابخانه خیام

[22] – گرانت واتسون، رابرت: تاریخ ایران در دوره قاجار.

[23] – تاریخ ایران، سرپرسی سایکس

[24] – کتاب دو جلدی لرد کرزن، 1892 لندن.

[25] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، انتشارات خیام

[26] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران. انتشارات خیام.

[27] – لرد کرزن، تاریخ دوجلدی کرزن، 1892- لندن.

[28] – عبّاس اقبال آشتیانی، تاریخ مفصل ایران، انتشارات خیام. تهران.

[29] – تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس، جلدهای 1 و 5: محمود محمود. چاپ اقبال 1361 شمسی.

[30] – منابع: اندیشه ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار، صفحه‌های 164 و 165.

– مروری بر پنجاه سال تاریخ ایران، خاطرات سیاسی و اجتماعی، تهذیب و تلخیص از باقر عاقلی، صفحه 327-326.

– ایرانیان در میان انگلیسی‌ها: دنیس رایت. ترجمه کریم امامی، صفحه 98.