سید احمد کسروی در 8 مهر ماه 1269 شمسی برابر با 14 صفر 1308 هجری قمری درخانواده ای مذهبی درکوی هکماوار تبریز زاده شد. پدرش حاج میرقاسم در بازار، به کار تجارت مشغول بود و پدربزرگش به نام میراحمد، آخوند بود .

پدر کسروی آرزو میکرد که پسری داشته باشد که جای پدرش را در آخوندی بگیرد. سه پسر از او به دنیا آمدند که هر سه را میراحمد نامید که یکی پس از دیگری درگذشتند. پسر چهارم به دنیا آمد که او را نیز میراحمد نامید. میراحمد کسروی را در 6 سالگی به مکتب سپردند. پس از چهار سال که خواندن و نوشتن را یاد گرفت، در محضر آخوندی به فراگرفتن "صرف میر" پرداخت. دو سه ماهی نگذشته بود که پدر کسروی درگذشت و او از رفتن به مکتب بازماند و د رکارخانه قالیبافی پدر به سرپرستی کارگران مشغول شد. پس از چندی دوباره به مکتب بازگشت. در مدت چهار ماه "صرف میر" و "تصریف" و "عوامل" و "انموذج" را به پایان رسانید.کسروی 16 ساله بود که جنبش مشروطه در ایران آغاز گردید و او به این جنبش علاقه مند شده و از آن هواداری می کرد. در همین ایّام بود که به مسجد کشیده شد و جای خالی پدربزرگ را در مسجد تصاحب نمود و با دانشی که اندوخته بود به موعظه پرداخت. گاه در میان سخنان خود با مشروطه خواهان همراهی می نمود. آخوند دیگری که به مسجد و موقوفه اش چشم داشته، مردم را برضّد کسروی به تحریک وا می داشت و او را به اتّهام جانب داری از مشروطه و پوشیدن کفش پاشنه دار که در آن زمان معمول نبوده است، تکفیر می نمود. این بود که کسروی از ملاّیی و از عبا و عمّامه بیزار شده و خود را از بند لباس آخوندی رها ساخت و آزادانه با مشروطه خواهان آشنا شده و با آنان همراهی می نمود. یک چند در مدرسه آمریکایی ها به تدریس زبان عربی و به فراگرفتن زبان انگلیسی پرداخت و در این مدرسه با زبان "اسپرانتو" آشنا شد. سفری به قفقاز نمود و در آنجا با برخی آزادی خواهان و روشنفکران آن زمان آشنا گردید. در این زمان کتابی به نام "الّنجمه الدرّیه" برای دانش آموزان نوشت که از سوی اداره فرهنگ تبریز مورد تمجید قرار گرفت. در سال 1296 شمسی که خشکسالی زندگی را بر مردم تنگ کرده بود به یاری آنها برخاست و زمان کوتاهی هم با خیابانی در حزب دموکرات همکاری نمود. در سال 1297شمسی از حزب دموکرات و خیابانی جدا شد و به تهران رفت. در تهران در وزارت فرهنگ مشغول به کار شد و در مدرسۀ ایرانشهر به تدریس پرداخت. سپس از سوی وزارت دادگستری به عضویت استیناف آذربایجان به کار داوری گمارده شد. سه هفته در عدلیه تبریز بود که کودتای 1299 به وقوع پیوست و به دستور سید ضیاءالدین طباطبایی عدلیه تبریز تعطیل شده و کسروی بیکار گردید.

در 29 شهریور 1300 شمسی به سوی تهران حرکت کرد و در 20 مهر ماه به تهران رسید. در تهران به عضویت اداره استیناف مازندران برگزیده شد و به ساری رفت. چهار ماه در ساری بود که که اداره استیناف مازندران منحل گردید و کسروی به تهران بازگشت. سپس به ریاست عدلیه زنجان درآمد و در این شهر با ملاّیان و مذهبیون قشری نبرد سختی را آغاز کرد. پس از یک سال با اختیارات وسیع به ریاست عدلیه خوزستان گمارده شده و پس از ملاقات و گفتگو با وزیر عدلیه و سردار سپه روانه آنجا گردید. خوزستان در آن هنگام زیر نفوذ شیخ خزعل بود که او حکومت داخلی در آنجا برپا کرده بود. کسروی در خوزستان با مخالفت سخت خزعل روبه رو شده و او و همه کارکنان دولت در محاصره قوای خزعل قرار می گیرند. نیروی مرکزی به یاری او و سایر کارمندان دولت در خوزستان می رسند و آنها را از محاصره خزعل بیرون می آورند. شرح کارهای کسروی در خوزستان در کتاب "دو سال در عدلیه" بسیار خواندنی است. در خوزستان نیز با نیّات و رَوِش سودجویانه افسران که با روش دادگرانه کسروی راست برنمی آمد، نساخت و روانه تهران گردید. در تهران عضو اداره بازرسی عالی شد. در این زمان داور، وزیر دادگستری شد و عدلیه را از صورت بهم ریخته آن به صورت تشکیلات جدید وزارت دادگستری در آورد و کسروی را به سمت مدّعی العموم (دادستان) تهران برگزید. دیری نگذشت که او را به سِمَت مدّعی العموم به خراسان فرستادند و بعد از خراسان کاری در قوچان به او رجوع شد. در قوچان ناخوشنودی خود را به وزارت عدلیه نوشت. از تهران تلگرافی به او رسید که بی اجازه حرکت نکند. او پاسخ میدهد که "بی اجازه حرکت کردم" و به تهران باز می گردد و دست از کار عدلیه برداشته و به شغل وکالت می پردازد. مدّت یک سال وکالت دادگستری را داشت که باز به دادگستری دعوت می شود و در دیوان جنایی به کار مشغول می شود. سپس به ریاست محاکم بدایت تهران منصوب می گردد. سفری به اراک نموده و پس از آن با تنی چند از جمله سرتیب ضرغامی به نام هیأت تفتیشیّه غرب به همدان و کرمانشاهان میرود. در میان راه، میانه او با سرتیب ضرغامی به هم می خورد و به تهران برگشته و به کار قضایی خود می پردازد.
رضاشاه برای دربار خود وکیلی داشت که دعاوی دربار را به اتکّاء قدرت شاه و با اِعمال نفوذ در دادگستری طرح می کرد و حکم دادگاه را به نفع دربار به دست می آورد. یک بار هم دعوایی از او راجع به "اوین" به محکمه رییس کلّ محاکم بدایت که کسروی رییس آن بوده می آید و حکم به زیان دربار داده می شود. همین کار برای داور و در بار بهانه میگردد که کسروی را منتظر خدمت کنند.

شرح مفصل این ماجرا در کتاب "زندگی من" به قلم خود کسروی خواندنی است.کسروی پس از آن دوباره به کار وکالت دادگستری می پردازد.
دانش کسروی بیشتر در زبانشناسی و تاریخ ایران بود. در دانشگاه تهران نیز یک چند به استادی تاریخ برگزیده شد. امّا مخالفت سرسختانه او با اشعار حافظ و سعدی و خیّام و مولوی و سوزاندن کتاب های این نوابغ شعر و ادب ایران که یکی از بزرگترین اشتباهات کسروی به شُمار می رود، محمدعلی فروغی و علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ وقت را بر آن داشت که به او پیشنهاد کنند دست از این کار خود بردارد تا به طور رسمی استاد دانشگاه شناخته شود. امّا کسروی دست از لجاجت خود برنداشت و هرگز هم استاد دانشگاه شناخته نشد.
شخصیّت علمی و ارج و پایگاه کسروی را باید از زوایای گوناگون بررسی کرد. زوایایی ستودنی و زوایایی نکوهیدنی. دیدگاه های او درباره ی زبانشناسی و تحقیقات تاریخی ستودنی است و دیدگاه های او درباره مولوی و خیّام و سعدی و حافظ و عَدَم درک او از شعر و ادب ایران و لجاجت او از سوزاندن کتاب های این نوابغ علم و ادب ایران و کتاب های رمان و داستان، رفتاری است بسیار نکوهیده.
او که شعر حافظ و سعدی و مولوی و خیّام را موجب گمراهی و عقب ماندگی جامعه ایران می دانست خواهیم دید که چگونه اشعار سُست و بی مایه شعرایی را که درباره "پیمان و پرچم" شعر سروده اند با تعریف و توصیف، چاپ نموده است.
درست است که به مقابله و مبارزه با خرافات موجود در ادیان، بخصوص در دین اسلام، برخاسته است، اماّ خواهیم دید که در بسیاری موارد در همان "پیمان و پرچم" به وارونه گویی هایی دچار شده و لاجرم خود را برانگیخته ی خدا در روی زمین دانسته و دین جدیدی را به نام"«پاکدین" که هوادارانش را "پاکدینان" نامیده، اعلام داشته است.

تاریخچه ای کوتاه از "پیمان" و "پرچم" :

اوّلین شماره "پیمان" در یکم آذرماه 1312 شمسی در تهران به صورت دو شماره در ماه آغاز به انتشار نموده و از سال دوّم به طور ماهنانه انتشار یافته است. آخرین شماره آن شماره 9، سال هفتم،1321 شمسی است. "پرچم" از بهمن ماه سال 1320 شمسی، ابتدا به صورت روزنامه و سپس از فروردین 1322 به صورت مجّله، دو شماره در ماه انتشار یافته است. به قول خود کسروی "پیمان" راه خود را می داشت و "پرچم" راه خود را. "پیمان" برای جهان می بود و "پرچم" بیش از همه برای ایران. در ماجرای توقیف روزنامه ها و مجّله ها که به دستور قوام السلطنه در آذر ماه 1321 شمسی انجام گرفت، "پیمان و پرچم" هر دو توقیف گشتند. پس از وضع قانون جدید مطبوعات، "پرچم" به صورت دو شماره در ماه ، از فروردین 1322 شمسی در 48 صفحه با مطالبی مشترک به رویۀ "پیمان و پرچم" دوباره منتشر گردید. در واقع "پرچم" جانشینی "پیمان" را هم برعهده داشت و تا شماره دوازدهم، نیمه دوّم شهریور 1322 ، منتشر شد و برای همیشه تعطیل شد.

شاید بی مورد نباشد که آدرس آنها هم که یادی از خیابان ها و کوچه های قدیم تهران است در این جا ذکر شود. آدرس "پیمان" تهران خیابان شاهپور، کوچه قاپوچی باشی بود و سپس به خیابان فرهنگ ، کوچة رو به روی کارخانه برق منتقل شد و شماره تلفن آن 6026 بوده است. و آدرس "پرچم" تهران، لاله زار، کوچه مهران، پاساژ بختیاری و شماره تلفن آن همان 6026 بوده است.
در دیباچة شماره اوّل "پیمان" آمده است: "به یاری خدا به نشر این مجّله آغاز می کنم. مرام ما را آنان که می دانند، می دانند و آنان که نمی دانند از نگارش های ما خواهند دانست. ما راهی را پیش گرفته ایم و به یاری خدا امیدواریم که ما را به سرمنزلی که آهنگ آن کرده ایم برساند و پیمودن این راه را بر ما آسان گرداند. این مجّله هر ماهی دو شماره چاپ شده و هر شماره شامل دو بخش جداگانه خواهد بود. بخش یکم در گفتگو از آیین زندگی (به اصطلاح اروپاییان اصول اجتماعی) و قوانین و اخلاق و دین. بخش دوّم در سخن راندن از تاریخ و جغرافی و زبان و دیگر هرگونه علوم. اگر کسانی به قصد خرده گیری به گفت های ما مقاله بنویسند، هر که باشند، نوشته های ایشان را چاپ خواهیم کرد با این شرط که رشته انصاف را از دست نداده، مقصودشان جز نمودن حقیقت و راستی نباشد. دوباره می گویم که صفحه های این مجّله چنان که به روی دوستان و همراهان ما باز است به روی نویسندگانی هم باز است که به گفته های ما ایراد دارند. تنها با یک شرط که مقصودشان آزار و دشمنی نباشد.

کسروی در شماره دهم سال یکم "پیمان" صفحه 30 در پیرامون کتاب "حفظ الصحه،در دین اسلام" نوشته دکتر تومانیانس می نویسد :
"نام دکترتومانیانس بر خوانندگان "پیمان" آشناست. کارهای نیک این مرد ما را بر آن برمی انگیزد که بارها در پیمان از او سخن رانده باشیم. با این که مسیحی زاده است و با دین مسیحی بزرگ گردیده چشم به روشنی های اسلام باز کرده و نیکی های آن دین پاک را در می یابد، بهتر از آن که بسیاری از مسلمانان درمی یابند. بهترین دلیل این گفته های ما کتابی است به نام "حفظ الصحه در دین اسلام " که دکتر تومانیانس به تازگی چاپ کرده و در آن از دستورهای اسلام در زمینه تندرستی و پاکیزگی سخن می راند. این کتاب نخستین کتابی است که در پارسی در این زمینه نگارش یافته و خواندن آن بر دو دسته دربایست است. یکی آن مسلمانان که اسلام را جز یک مشت کردارها و گفتارهای بیهوده که خود آنان دارند نمی دانند و تندرستی و تن آسایی و پاکیزگی و این گونه چیزها از مسلمانی آنان برکنار است. دیگری آن دسته کسانی که هیاهوی بی دینی که امروز در جهان برخاسته آنان را گیج ساخته و هوش از سرشان ربوده و از پیغمبران و آیین ها ی آنان جز اندک آگاهی ندارند. کوشش بیشتر دکتر تومانیانس در این کتاب، بر سر دو چیز است: یکی آنکه اسلام به تندرستی و پاکیزگی ارج بسیار نهاده و این است که یک رشته احکام و دستورها در این باره از پیغمبر اسلام درآمده دیگری آنکه پیغمبر از بودن میکروب و این که دردها و بیماری ها از جانب آن جانورهای ذره بینی می باشد آگاهی داشته و درگفته های خود عبارت هایی را برای فهمانیدن این موضوع به اندازه فهم مردم آن زمان قید فرموده.
این دو مطلب هر دو مهّم و سودمند است و آنچه ما بر گفت ها ی دکتر می افزاییم، این است که هر پیغمبری پس از رهنمایی مردم در زمینه دین و رهانیدن ایشان از بت پرستی و گمراهی کار بزرگ دیگر او بنیاد آیین زندگی و قانونگزاری است که جهان را به سامان در آورده برای جهانیان بنیاد آسایش و خرسندی کند ... ولی پیغمبر اسلام چون در زمان او علم طّب را پیشرفتی که می باید نبود و مردم از شناختن دردها و درمان ها درمانده بودند آن بزرگوار بیش از آنکه وظیفۀ پیغمبری او بوده در این زمینه به مردم راهنمایی فرموده به عبارت دیگر گذشته از آن که ارج و بهای علم طّب را باز نموده و مردم را به نگهداری تندرستی خود واداشته و در همه احکام های خود سود و زیان تن ها را نیز رعایت فرموده به این کارها بسنده نکرده یک رشته دستورهای طّبی نیز داده و یک رشته مطالبی که در زمینه تندرستی و بهبودی سخت گرانبها است و مردم آن زمان نمی دانستند بر زبان رانده است. شگفت هم نیست که گفته های آن بزرگوار با ترتیب میکروب شناسی امروزی درست آید چه پیغمبران برگزیده خدایند و می دانند آنچه را که دیگران نمی دانند و درمی یابند آنچه را که دیگران درنمی یابند. آن کسی که از میان میلیون ها و صد میلیون ها و هزار میلیون ها مردم تنها اوست که نیک و بد جهان را می شناسد و تنها اوست که راه رستگاری را می داند و مردم را به آنجا راه می نماید هم او می تواند دردها و درمان ها را بدانسان که هست بداند و بشناسد و بدانسان که هست بستاید و بازنماید."
حالا ببینیم کسروی در جای دیگر راجع به این موضوع چگونه گفته است. در مجّلۀ "پیمان" سال پنجم شمارۀ چهارم صفحه 148 چنین می خوانیم : "...پارسال ملاّیی نزد من آمد و چون نشست کاغذی از جیب خود بیرون آورد و رو به من کرده چنین گفت :" گفتاری نوشته ام و آوردم شما آن را چاپ کنید چون پیمان یک نامه دینی است ..." گفتم: در چه زمینه نوشته ای؟ گفت: "زمینۀ ارجداریست. نشان داده ام که امامان ما از بودن میکروب آگاه بوده اند و در سخنان خود آن را یاد کرده اند. امام علی بن الحسین دشمنان خود را نفرین می کند و می فرماید: خدایا وبا را در آبهای ایشان درآمیز". گفتم: این سخنان را بیست سال پیش از این در تبریز می شنیدم. ولی اکنون دیگر کهنه شده و بهتر است شما نیز رها کنید و چون دیدم پافشاری می نماید و از این سخن من دلگیر شده به دلیل آوری پرداخت. گفتم: ترا آن بهتر که نخست معنی دین را بدانی و خود را درست کنی. گفت: مگر من معنی دین را نمی دانم. گفتم بی گمان نمی دانی. نه تنها تو هزاران دیگر ان آن را نمی دانند، من نیز نمی خواهم از تو معنی دین را بپرسم. از تو پرسش دیگری دارم. آن امامان را که می گویی مگر از نادیده(غیب) آگاه می بودند؟! گفت: " آری اِجماع علماء است" گفتم: اگر قرآن خوانده بودی می دیدی که خود پیغمبر اسلام آشکاره می گوید: " نمی گویم به شما گنجینه های خدا نزد من است و نادیده را نمی دانم " قُل لا اَقولَ لَکُم عِندی خزائن الله وَ لا اَعَلَم اَلغِیب".(1) در جای دیگر می گوید : "اگر نادیده را دانستمی سود بسیاری داشتمی." لُو کُنتُ اَعلَمُ الغَیب لاِستَکثَرتَ مِنَ الخَیر و مامَسنی السوء..." این در باره پیغمیبراسلام است. چه رسد به نوادگان او. پس ببین چه اندازه از راستی ها بدورید. "
1- عالِمُ الغَیبِ فَلا یُظَهِرُ عَلی غَیبِه اَحداً. اِلّا مَنِ اَرتَضی مِن رَسول فَاَنهُ یَسلُکُ مِن بَینِ یَدَیهِ وَمِن خَلِفِه رَ صَدا. دانای غیب است، پس بر غیب خویش هیچ کس را آگاه نمی سازد، مگر آن کسی را از رسول ، که پسندیده است ، که از پیش روی او و و از پشت سرش نگاهبان ها قرار می دهد. آیه 26و27 سوره جن – اسماعیل جسیم


کسروی و اسلام:

کسروی درباره جاودانی بودن و حقیقت دین اسلام در شماره یازدهم سال یکم صفحه 13 و 14 "پیمان" چنین می گوید: "گفتم شرقیان که از شاهراه اسلام بیرونند باید به این راه باز آیند."

دین هایی که در شرق رواج دارد زردشتی گری و جهودی گری و مسیحی گری است. این دین ها هر یکی به نام پیغمبری است. ولی از زردشت و موسی جز نام و نشانی باز نمانده و دین های ایشان از بنیاد برافتاده و از میان رفته. اَوِستا که به نام زردشت خوانده می شود در درستی آن سخن هاست و چون قرن ها زبان به زبان می گردیده کسی چه داند که چه دست هایی در آن برده شده . هم کسانی که خود را زردشتی می خوانند ما به دیده می بینیم که آتش را می پرستند و از خداشناسی که بنیاد دین زردشت بوده سخت دورند. "
" تورات را که سال ها پس از موسی نگاشته اند و از خواندنش پیداست که چه افسان های بی خِرَدانه را در بر دارد. هم گروهی که دم از پیروی موسی می زنند همه می دانندکه در چه گمراهی ها سرگردانند. امّا مسیح، او در جوانی برخاست و جز زمان اندکی با پیغمبری نگذاشت. کتابی هم از او باز نماند. چهار انجیل که در دست ماست هر یکی مدّت ها پس از زمان او نگارش یافته. هرگز نمی توان باور کرد که مسیح خود را "پسر خدا" خوانده. از پیغمبری که به راه نمودن برخاسته چنین سخنی چه سزا است؟ ... ولی اسلام پس از همه آنها برخاسته و با بت پرستی بیش از آنها جنگیده و بر همه آنها برتری دارد. اگر کسانی به راستی در پی دین می باشند هرگز نباید ایستادگی در برابر این دین پاک نماید. یکی از فزونی های اسلام است که کتابی از خود پیغمبر آن در دست هست و این است که بنیاد آن همیشه استوار و برپاست. این است که بدعت هایی که در این دین پیدا می شود به آسانی از میان برمی خیزد و به آسانی بنیاد راستین آن دوباره برپا می شود. هم از این جاست که این دین جاویدان است." باز در شماره یکم سال دوّم "پیمان" صفحه 5 و 6 پس از آن که به اروپا می تازد و آنها را یک دسته گرگ نامیده و آنها را از شُمار درندگان دانسته و علل این گرفتاری آنها را بی دینی آنها می داند. می گوید: " نخست باید بنیاد زندگی دین باشد..." شاید کسانی بگویند:کدام دین مقصود شماست؟ می گویم: " دین یکی بیش نیست. همه پیغمبران از نزد یک خدا آمده اند و همگی یک دین آورده اند. ولی چون دین دیگران از میان رفته و تنها دین اسلام بازمانده امروز همگی باید به این دین بگرایند و آن ساخته کاری ها را که به نام دین پیغمبر خود دارند کنار بگذارند. دین، شناختن خدای یگانه و باور کردن به جاویدانی روان است و در این باره اسلام آخرین درس را به جهانیان داده. خدای را سپاس که اسلام در بخش بیشتر شرق جای گرفته. امروز باید مسلمانان دست به هم داده و غیرت کرده با بی دینی نبرد نمایند." کسروی ادامه می دهد و در صفحه 8 همین شماره می گوید: "باید آیین زندگی شرقیان آن باشد که پیغمبران گزارده اند و تا پنجاه سال پیش برپا بود. "
باز در شماره هفتم سال دوّم «پیمان» صفحه 453 می نویسد: " فراموش نکنید که امروز باید با هر نیرویی که داریم به نگهداری اساس دین بکوشیم و هر چیزی که مایه وهن اسلام باشد باید بی دریغ دور بیاندازیم."
باز در یک نامه در پاسخ سوال یک شخص چنین نوشته است: (2)
"... برادر پاکدل نامه شما رسید. دربارۀ قرآن ما بارها گفتگو داشته ایم و در سال آینده نیز نوشته شما را عنوان کرده و باز چیزهایی می نویسم تا روشن تر گردد. قرآن اگر نامه آسمانی نیست چرا کسی نتوانسته مانند آن بیاورد؟ آن همه فیلسوفان و دانشمندان و صوفیان کدام یکیست که به پایۀ پیغمبر اسلام رسیده؟ در قرن ها ی آخر سید محّمد مشعشع و سید علیمحّمد شیرازی و میرزا حسینعلی نوری هر یکی قرآنی ساخته کدام یکی در خور ریشخند نیست؟
2 -حاج عباسقلی واعظ چرندابی که خود از دانشمندان بنام تبریز و معاصر کسروی بودو با کسروی حشر و نشری داشته می گوید... ایّامی که با کسروی روابط دوستانه وآشنایی داشتم گاه گاهی درطیّ مهنامه پیمان و سایر نگارش هایش به حرف های دو پهلو و سه پهلو بر می خوردم که داعیۀ او را تلویحا اشعار می داشت و همین مراتب اخیرا ً مرا بر این واداشت که به وسیله یکی از رفقای محترم ( آقای حاج عبدالرحیم دستمالچی که آن روزها در تبریز بودند و اکنون در تهران هستند) در زمینۀ آسمانی بودن قرآن و چگونگی خاتم پیغمبران از وی پرسش هایی کنم که در آینده که داعیه نبوت را از وی پیش بینی می کردم سند استواری در دست داشته باشم. اینک محض خدمت به حقیقت گراور عین پاسخ های کسروی را که سوالات مرا هم تلویحاً در بر دارد، در دسترس حقیقت جویان می گذارم که پس از مطالعه نگارشهای ناچیز در پیرامون آن به حق وحقیقت قضاوت وداوری کنند. (چرندابی). واعظ چرندابی در سال 1315 هجری قمری در تبریز متولّد شد. پس از گذراندن ایام طفولیت در محضر حاج میرزا لطفعلی امام جمعه به فراگرفتن ریاضیات و علوم قدیمه پرداخت. در سال 1336 هجری در تبریز مدرسه ارشاد را تاسیس نمود. در سال 1341 هجری قمری به مدیریت مدرسه سرخاب و شتربان برگزیده شد. کتابخانۀ شخصی او شامل کتب خطی ومجلّات بسیار گرانبها در حدود ده هزار جلد کتاب به کتابخانۀ آستان قدس رضوی واگذار گردید. مقالات وکتب چندی از این دانشمند به جای مانده است. واعظ چرندابی در اسفند ماه 1345 شمسی در تبریز دار فانی را وداع گفت.
امّا پرسش دوّم- نمی دانم از بهر چه این پرسش را می کنید؟ هر چه هست پاسخی که من می نگارم به دیگران هم برسانید، مسلمانان بر اینند پیغمبر دیگری نخواهد برخاست آیه(ولکن رسول الله و خاتم النبییّن) نیز همین را می رساند. من هم بر این هستم و تا کنون سخنی جز آن نگفته ام.کسانی (خاتم) را به معنای دیگری می گیرند ولی نزد من استوار نیست. چیزی که هست در پیرامون گفتگو دشواری هایی در کار است و من کنون را دانشی درباره آنها ندارم.آن چه بر من روشن است چند چیز است که می نگارم. نخست دین اسلام جاویدانست، زیرا دین یک رشته راستی هاست که همیشه هست و چیزی نیست که تازه و نو گردد. این که در زمان های پیشین نیاز به دین نوین می افتاد از آنجا بود که از پیغمبر پیشین کتاب دُرُستی نمانده به یک بار دین از میان می رفت و رشته پاره می شد. ولی از پیغمبر اسلام کتاب دُرُست در دست است و رشته پاره نشده و اینست دین همان است که د ر آن کتاب است و چون مردم آن را از دست هشته اند باید کوشید تا به آن بازگردند.. " گویا کسروی ماشین تحریر تازه ای خریده و این نامه را با آن ماشین تحریر نوشته است چنین می گوید :" ماشین تازه گرفته ایم و خرسندم که نخستین نوشته با آن این پاسخ آن برادر شد ولی از نا آشنایی پاره ای غلط ها رخ داده که در خور چشم پوشی شماست، شماره های سال سوّم پاک به پایان رسیده برای تجارتخانه طوبی از سال چهارم مهنانه می فرستم. با درودهای بی پایان.سید احمد."
کسروی آخرین قسمت این نامه را با دستخط خود نوشته است که عیناً در این مقاله چاپ می شود.

کسروی در شماره سیزدهم سال یکم صفحه 10 "پیمان"می گوید: " اسلام خداشناسی را به جایی رسانیده که هرگز نتوان سخنی بر آن افزود و خود از این جاست که این دین جاویدان است و دینی پس از آن نخواهد بود." کسروی در شماره های دیگر "پیمان" به وارونه گویی هایی دچار شده و دُرُست ضّد گفته های خود را که در صفحات قبل مشروح افتاد، بیان داشته است. او در سطور گذشته دین اسلام را دین جاودانی و دین استوار و حقّ و با بنیاد دانسته و جوامع شرق و غرب را به گرویدن به این دین دعوت نموده و چون اعتقاد دارد که قرآن کتاب آسمانی تا کنون از هر گونه دستبرد محفوظ مانده است، دیگر به داشتن دین جدیدی احتیاج نخواهد بود، حالا ملاحظه خواهیم کرد که در صفحات دیگر "پیمان" چه می گوید.

در شمارۀ پنجم سال پنجم "پیمان" صفحه 212 می گوید: " از آلودگی دین جوانان و دانشمندان همه از آن بیزار شده اند و امروز انبوه مردم بی دین می باشند... ما تا کنون بارها زیان این کیش ها را شمرده ایم و در اینجا برای آخرین بار روشن تر و گشاده تر می نگاریم... لیکن ما از گام نخست چشم به کیش های بی پای کنونی نداشتیم و نبایستی داریم. ما دین را از بهر خشنودی خدا و برای پیشرفت کار جهانیان می خواهیم و این کیش ها سراپا مایه پس رفت زندگانی است و خدا از آن ها بیزار می باشد... کسانی خواهند گفت در گوهر دین پراکندگی نبوده. می گویم شما را با گوهر دین چکار است و کی به آن دسترسی می دارید؟!... شما از امروز و از گرفتاری های امروزی گفتگو دارید. اگر یک چیزی در هزار و دوهزار سال پیش نیک بوده امروز باید با بدی های آن ساخت؟... "
در صفحه 222 همین شماره (شماره پنجم سال پنجم "پیمان" پاراگراف سوّم) می گوید : " این دین ها هنگامی بنیاد یافته اند که گمراهی های امروزی در میان نبوده و پیغمبران جز با کسان بی آلایش ساده درون رو به رو نبوده اند این است چندان در بند دلیل نبوده اند و همیشه به گفتارهای ساده طبیعی بسنده کرده اند و بایستی کنند. لیکن امروز ما بایستی دلیلی برای آن یاد کنیم."

در شماره ششم، سال پنجم "پیمان»" صفحه 264 می گوید: "می توان گفت دین با حال کنونیش بیش از همه به کار بی دینان و تباهکاران می خورد،.. .می گویم چاره یک چیز بیشتر نیست و آن این که یک دین پاک خدایی، دینی که بنیادش خِرَد و دانش باشد، دینی که شاهراه زندگی باشد... و این کاریست که ما با آن برخاسته ایم و به یاری خدا و همدستی مردان غیرتمند پاک نهاد پیش خواهیم برد." در شماره 11 و 12 سال پنجم صفحه 541 "پیمان" می گوید: " باز خدا را به گواهی می خواهم که اگر یکی از دین ها یا کیش ها توانستی پایندان رستگاری جهانیان گردد و شرقیان را از این گرفتاری ها رها گرداند من با خشنودی بسیار آن را گرفته و به کوشش در پیرامون آن برخاستمی زیرا در آن حال صد گام پیشتر از این بودمی و کارم آسان تر از این بودی، ولی در جایی که نیست چه بایستمی کرد." در شماره 11 و 12 سال پنجم "پیمان" پس از آن که به اسلام و مسلمانان می تازد، می گوید:"مردی که گرفتار صوفیگری است و دلش انباشته از بافندگی های شبلی و بایزید می باشد دَم از حقیقت اسلام می زند. این خود دستاویز بسیار بیهوده بی جاست...یک دین که پوچ شود و از میان رود جز آن نیست که گذشت زمان کم کم گوهر خود را از دست دهد و پندارهای بیهوده به آن دست یابد و پیروانش چند تیره گردند و خوار و زبون شوند وگرنه نشدنی است که راستی هایی که یک دین را در نخست بوده دیگر شود و یا به گفته عامیان از لوح محفوظ سترده گردد...

سخن کوتاه می کنیم. شما را به حقیقت اسلام دسترسی نیست و این نازیدنتان به آن نادانی دیگر است و اگر هم دسترسی بودی باز کاری از پیش نرفتی. شما اگر به راستی خواهان دینید و به راستی آرزومند رستگاری جهانید باید پیروی از راه ما نمایید و خدا را سپاس گزارید که بدینسان راه رستگاری را به سوی شما باز کرده است."

در شماره یازدهم سال ششم پیمان صفحه 632 می گوید: " آن آیین هایی که می بوده برای این زمان نمی بود، این است به هم خورده و از میان رفته.کنون می باید آیینی در میان باشد.آیینی که به این زمان شاید."

کسروی در "پیرامون اسلام" پا را فراتر نهاده و در صفحه 29 می گوید: " این اسلام نام خدا را خوار می گرداند. بدترین زیان این دستگاه اسلام نام (همچنین دیگر دین ها و کیش ها) آن است که نام پاک خدا را خوار می گرداند. یک رشته پندارهای بی پا و دستورهای بیهوده را که نه با دانش ها سازگار می باشد و نه به زندگانی سودی می دارد، به نام دین یا راه خدا نامیده زبان بی دینان و بی فرهنگان را باز می گردانند."
در همین کتاب "در پیرامون اسلام" صفحۀ 32 و 333 می گوید: " این که یک دینی پیروان خود را به نیکی و بهمدستی نمی تواند آورد همین نشان به هم خوردن آن می باشد... از خود دین است که کیش های گوناگون پیدا کرده و پراکندگی به میان پیروان خود انداخته، از خود دین است که پُر از گمراهی ها و نادانی ها گردیده و مغزهای پیروان خود را با باورهای پست و بی پا پر می گرداند. از خود دین است که زمانش گذشته است و با زندگانی امروزی نمی سازد."
درهمان صفحه ادامه می دهد و می گوید:" آیا جز این است که باید از این کیش هایی که می دارند و اسلام نامیده می شود چشم پوشند؟ آیا جز این راه دیگری پیش توانند گرفت." در صفحه 82 همین کتاب می گوید: " این که مسلمانان می گویند: اسلام بازپسین دین بوده این سخن بی پاست و با آیین خدا و پیشرفت نسازنده می باشد."

کسروی و قرآن :

کسروی در صفحاتی از پیمان به آسمانی بودن قرآن و این که این کتاب مقّدس از طرف پروردگار بر پیغمبراسلام نازل شده است گواهی داده و می گوید: " این کتاب از هر گونه تحریف مبّرا است." ولی پس از چندی باز به وارونه گویی درباره قرآن نیز دچار شده بر ضّد گفته های پیشین خودش اظهار نموده است.

در شمارۀ هفتم از سال دوّم "پیمان" در صفحۀ 453 می گوید:" من این میزان را قبول دارم که هر خبری با قرآن پاک به سنجش بگذاریم و همین که مخالفتی در میان دیدیم خبر را دور بیاندازیم. ولی سیره پیغمبر اسلام و یاران او نیز میزان دیگر خواهد بود و هر آن خبری که مخالف سیره باشد نیز باید دور بیاندازیم."
کسروی در شمارۀ هفتم سال پنجم "پیمان" در صفحۀ 309 می گوید: "اینان می توانند دربارۀ همیشگی اسلام و ماندن آن سخن دیگری گویند و آن این که قرآن کتاب آسمانی اسلام چنان که بوده در دست است و به بنیاد آن دین راه باز می باشد. این سخن درست است و ما خود نیز آن را بارها گفته ایم....
می گویم راست است که قرآن کتاب آسمانی اسلام بدانسان که بوده بدست ما رسیده و کنون نیز در دست ماست."
کسروی در شمارۀ اوّل سال یکم پرچم صفحه 5 می نویسد: " قرآن کتاب آسمانی یک پیغمبر بزرگواری است. " کسروی در شمارۀ یکم سال چهارم "پیمان" راجع به دلیل آسمانی بودن قرآن در صفحۀ 35 می نویسد: "امّا قرآن چنان که گفته ایم این راهنمایی اوست که آسمانی است. یک پیغمبر برای سخن برانگیخته نمی شود و این نه شایسته اوست که به سخن بنازد. این راست است در خود قرآن می فرماید: فلیاً توابحدیث مِثلهُ (3)
3- سخنی مانند آن را بیاورند.
ولی بی گمان سخن با آن راهنمایی ها و با اندیشه های خدایی را می خواهد"... هر چه هست آیا ماننده قرآن را آورده اند؟ آن که در زمان خود پیغمبر بود مُسَیلمه به این کار برخاست ولی آن چه بافت ساختگی بودنش پیدا بود. یک رشته سخنان بی مغزی بیش نبود." در نامه ای که در تاریخ 28 اسفند ماه 1315 شمسی به دوستی نوشته است (4 ) می گوید: "قرآن اگر نامۀ آسمانی نیست چرا کسی نتوانسته مانند آن بیاورد؟ آن همه فیلسوفان و دانشمندان و صوفیان کدام یکیست که به پایۀ پیغمبر اسلام رسیده؟ در قرن های آخر سید محّمد مشعشع و علی محّمد شیرازی و میرزا حسینعلی نوری هر یکی قرآنی ساخته، کدام یکی درخور ریشخند نیست؟" ( به نامه کسروی مراجعه کنید)
4- این نامه را کسروی به حاج عبدالرحیم دستمالچی در تبریز نوشته که کپی آن در این مقاله آورده شده است که قسمتی از آن نامه به خط خود "کسروی" است.

در شمارۀ دهم سال پنجم"پیمان" صفحۀ 422 پاراگراف اوّل می گوید: "می گویند شما قرآن را نمی پذیرید. گفتم به یکبار دروغ است. دشمنان ما اگر به داوری قرآن گردن می نهند بیایند از روی آن گفتگو کنیم."
سخنان کسروی را در دفاع از قرآن شنیدیم و دیدیم که او اذعان دارد هر خبری که با قرآن پاک مخالفتی داشته باشد آن خبر را باید دور بیاندازیم و نیز دیدیم که کسروی بر خدایی بودن قرآن اقرار دارد، امّا اکنون وارونه گویی های او را بر ضّد قرآن بشنویم. کسروی پس از آنکه مقّدمه ای بر "راهنما" بودن خودش از طرف خداوند و یا "برانگیخته" بودن خودش فراهم آورده، چنان می گوید که چون کار قرآن و اسلام و پیغمبر اسلام کهنه شده و جهان به یک راهنمای دیگری نیاز دارد، البتّه آن "راهنما" هم جز خودش کس دیگری نیست. در شمارۀ هفتم سال پنجم صفحۀ 284 "پیمان" می نویسد: " که ما پیروی از کیش هایی (مذهب ها) که اکنون هست نمی کنیم چه جای شگفت است؟!... اگر ما خواستیمی از کیش ها پیروی نماییم دیگر چه جای این کوشش ها بودی؟... در جهان کی بوده که راهنمایی پیروی ازگمراهان کند؟!..حقیقت گو می نویسد: از سخنان شما ( یعنی سخنان کسروی : تأکید از بنده است. ا-ج ) بر می آید که مردم امروز نیز نهایت نیاز را به راهنما دارند... ولی می خواهم بدانم این چگونه شود که مردم امروز به این آلودگی و گمراهی نیازی هم به راهنما ندارند؟!... اگر چنان باشد پس چارۀ این همه گمراهی چیست؟!... این خود چگونه درست می آید که جهان را هرگز راهنمایی نباشد؟!... شاید بگویید قرآن در میان است و نیازی به راهنما نیست. می گویم اگر بودن قرآن بس بودی بایستی این گمراهی ها نبودی. این با بودن قرآن است که مردمان این همه گرفتار و آلوده اند و شما می بینید که خود آن کتاب دستاویز بزرگی برای بد آموزان و گمراهان شده و آن گاه ما نشان دادیم که آنان که قرآن می خوانند از بس در گمراهی ها فرو رفته اند و جلو چشم هایشان پرده فرو هشته شده معنی آشکار ترین آیه های آن را نمی فهمند. پس چگونه توانید گفت قرآن بس است و نیازی به راهنمای دیگر نیست. گذشته از این مگراین کیش های گوناگون اسلامی به روی قرآن پدید نیامده است؟ مگر همگی آنان از قرآن دلیل به راستی کیش خود یاد نمی کنند؟!... "
در سال پنجم شمارۀ هفتم صفحۀ 309 "پیمان" می گوید:" می گوییم راست است که قرآن کتاب آسمانی اسلام بدانسان که بوده بدست ما رسیده و کنون نیز در دست ماست. ولی آیا قرآن به تنهایی بس خواهد بود؟!... من در گذشته نوشتم که این همه گمراهی ها که میان مسلمانان پیدا شده و ده و اند کیش پدید آمده با بودن قرآن چنین رخ داده است و کنون شما با پیروان هر یکی که به سخن پردازید دستاویزشان قرآن است و هر دسته ای دلیل ها از آن برای خود می دارند. بلکه اگر راستی را خواهیم بد آموزان و فریبکاران بیشتر از دیگران از قرآن سود می جویند و به دستیاری آن است که مردمان را فریب می دهند." " با این حال چگونه تواند گفت قرآن بس است؟"
در سال پنجم شماره 11 و 12 صفحۀ 5022"پیمان" می گوید: "اگر قرآن تواند داوری کرد پس این کشاکش ها چگونه پیدا شده؟! مگر قرآن نیست که همه کیش ها دلیل از آن می آورند؟....قرآن نیست که(ظنی الّدلاله) اش می شمارند؟.....!اگر فهمیدن آن به این آسانی است پس آن کشاکش ها از چیست؟"
در شماره نهم سال ششم صفحه 524"پیمان" می گوید:"این خواری و زبونی ها با بودن قرآن رو داده ده و اند کیش همگی از قرآن دلیل می آورند...شما را چه شده که به ما نمی پیوندید.آیا قاعده لطف این است؟ آیا لطفی که خدا به جهانیان دارد همین است؟ همین است که کتابی فرستد و در هزارها و صد هزارها سال به آن بس کند؟"
در شماره چهارم"پرچم" صفحه 159 می گوید:"آری در قرآن دشواری هایی هست ولی این دشواری ها چیزیست که ما از روز نخست دانسته ایم و خود گاهی یاد آن ها کرده ایم.برخی گفته های قرآن درباره زمین و آسمان و مانند این ها با دانش ها نمی سازند."

کسروی و پیغمبر اسلام:

در این سطور به نقل از گفته های کسروی در "پیمان" و "پرچم" نشان خواهیم داد که او (کسروی) بر نبوت و خاتم الانبیاء بودن پیغمبر اسلام اقرار و اعتراف نموده و سپس در این مورد نیز به واروگونه ای دچار شده است.

"شگفت هم نیست که گفته های آن بزرگوار(پیمبر اسلام) با ترتیب میکروب شناسی امروزی درست در آید. چه پیغمبران برگزیده خدایند و می دانند آن چه را که دیگران نمی دانند و در می یابند آن چه را که دیگران در نمی یابند. آن کسی که از میان میلیون ها و صد میلیون ها و هزار میلیون ها مردم تنها اوست که نیک و بد جهان را می شناسد و تنها اوست که راه رستگاری را می داند و مردم را به آن جا راه می نماید هم او می تواند دردها و درمان ها را بدانسان که هست بداند و بشناسد و بدانسان که هست بستاید و باز نماید".(5)
5- "پیمان" سال اولّ، شماره دهم، صفحه 30.

در شماره پنجم سال اوّل "پرچم" صفحه 216 پاراگراف آخر می نویسد: "پیغمبر بزرگوار اسلام نزد ما گرامی است و ما او را برانگیخته خدا می دانیم." پاسخی که در جواب پرسش حاج عبدالرحیم دستمالچی(6) در تاریخ 28 اسفند 1315 نوشته،می گوید:"امّا پرسش دوّم- نمی دانم از بهر چه این پرسش را می کنید؟ هر چه هست پاسخی که من می نگارم به دیگران هم برسانید. مسلمانان بر این اند پیغمبر دیگری نخواهد برخاست. آیۀ(و لکن رسول الله و خاتم النبیّین) نیز همین را می رساند.من هم بر این هستم و تاکنون سخنی جز آن نگفته ام.کسانی خاتم را به معنای دیگری می گیرند ولی نزد من استوار نیست." پس از چند سطر می گوید: "دوباره میگویم مرا در زمینۀ خاتم النبّیین دانش دیگری نیست و بر آنم که دیگر مسلمانان."
6- کپی این نامه دراین مقالۀ تحقیقی ضمیمه است که قسمتی از آن به خط خود کسروی است. کسروی در کتاب " در پاسخ بدخواهان" صفحۀ 54 چاپ تهران 1323 شمسی می نویسد: " گاهی نیز نامه هایی را یاد می کنند که من به کسانی نوشته ام. من نامه اکنون هم می نویسم.... ولی از کجا می توان دانست که جمله هایی که می آورند راست است؟!... از کجا می توان باور کرد که پس و پیش نکرده یا کم و بیش نگردانیده اند؟!... همگی می دانید که آنان دروغ را در راه کیش خود ناسزا نشمارند." گویا کسروی نمی دانسته که روزی خواهد آمد که اصل نامه او در سر کاغذ خودش که خود تایپ کرده و قسمتی از آن را با دستخط خودش نوشته است، به دست خواهد آمد. ا- ج

شمه ای از اقرار و گواهی سید احمد کسروی را دایر بر خاتم النبیّین بودن پیغمبر اسلام شنیدیم و حالا ملاحظه کنید که در سطور آینده چگونه به وارونه گویی دچار شده و بر ضدّ سخنان پیشین خود چه اظهاراتی نموده است. کسروی در شماره هشتم سال چهارم "پیمان"صفحه 481 پاراگراف آخر پس از آن که راجع به خِرَد می گوید، می نویسد: "این نمونه ای است که چون رشته از هم گسیخت خِرَدها نیز درمانَد و چنان گمراه گردد که خود را در نیابد و در این جا است که به یک راهنمای خدایی نیاز افتد تا یک راه رستگاری باز کند و خِرَد ها را به راه آرد."
درسال پنجم شماره ششم صفحه 264"پیمان" می گوید: " کوتاه سخن، دین امروز نیکی هایش رفته و آلودگی هایش به جا مانده و این ها را تا از میان نبریم همچنان خواهد ماند و بلکه با دست های نا پاکی پرورش یافته روز به روز فزون تر خواهد گردید و تا حال چنین است شرق روی رستگاری نخواهد دید. دوباره می گویم، نه دین خواهد ماند و نه زندگانی . خواهند گفت چاره چیست؟ می گویم چاره یک چیز بیشتر نیست و آن اینکه یک دین پاک خدایی، دینی که بنیادش خِرَد و دانش باشد ، دینی که شاهراه زندگی باشد و پیشرفت کار توده را در بر دارد به خواست خدا و پشتیبانی او رواج گیرد و این گمراهی ها و پراکندگی ها همگی از میان بر خیزد و این کاری است که ما با آن برخاسته ایم و به یاری خدا و همدستی مردان غیرتمند پاک نهاد پیش خواهیم برد".
کسروی در شماره هفتم سال پنجم صفحه 307 "پیمان" می نویسد: " و به ما پاسخ می دهند." پس شما دعوی راهنمایی می کنید؟ چندین سال است که ما با گمراهی ها و بی خِرَدی ها در نبردیم و یکایک را دور می رانیم و راه زندگانی را باز می نماییم. اینان تازه می پرسند"پس شما دعوی راهنمایی می کنید؟" می گویم شما نخست از دردها و گرفتاری ها سخن رانید و کنون که بر آنید که نباید راهنمایی باشد، بگویید پس با این ها چه باید کرد؟....
باز در همین شماره (شمارۀ هفتم سال پنجم "پیمان"صفحه312) می گوید:"من آشکاره می نویسم که به خواست خدا به این کار برخاسته ام و هم برای او این را به پایان خواهم رسانید. آشکاره می نویسم که هرگزنشدنی است که خدا دست از خدایی بردارد و جهان را به حال خود گذارد. اگر این راست است که خدا در گذشته به جهان پرداخته و راهنمایانی برانگیخته پس آن همیشه خواهد بود". خوب ملاحظه کنید. در صفحه هشت"در پیرامون اسلام" می گوید: "بر انگیختگی (یا به گفته آنان پیغمبری) یک پایه از دین و خود یکی از راز های سپهر می باشد. اینان معنی راست آن را نمی شناسد، و یک رشته پندارهای بی پایی را در آن زمینه دنبال می کنند. به گمان آنان کسی را که خدا برگزید جبرائیل به او نمودار گردد، و با وی سخن راند و از میانه او و خدا پرده برخیزد و پیاپی فرشته ها به نزد او در آمد و رفت باشد و آن برانگیخته باید در نزد مردم دعوی کند، و آنان برای آزمایش "نتوانستنی"(معجزه) از او طلبند و چون توانست"ایمان" آورند و پس از آن هر چه گفت بپذیرند، این ها است دانسته های آنان دربارۀ برانگیخته که می باید گفت، سراپا پوچ است."
باز در صفحه 82 "در پیرامون اسلام"می گوید:"این ها که گفتیم انبوه مردمان - به ویژه مسلمانان- آگاه نبوده اند. در اندیشه آنان یک برانگیخته یا بنیادگزار دین که برخاسته فرشته از آسمان به نزدش آید و پیاپی پیام از خدا برایش آورد و او باید هر پیامی که می رسد به مردمان برساند. پیداست که این اندیشه (یا بهترگویم: پندار) بسیار خام و عامیانه، و از آنچه ما گفتیم بسیار دور است."
کسروی چون می خواهد افکار مردم را برای شنیدن بر انگیختگی خود آماده سازد می گوید:" به هر حال این که دینی برخاسته دیگری به جایش آید بدو شوند باشد: یکی آن که دین گوهر خود را از دست دهد و خود بی دینی باشد، دیگری اینکه زمان خواهای راه دیگری باشد" (7). به این دو شوند است که هر زمان که نیاز بود و خدا خواست در جهان جنبش خدایی پدید آید و راه نوی آغاز گردد. این از آیین خداست، این باینده پیشرفت جهان است." (8)
7- در پیرامون اسلام، صفحۀ 82، چاپ تهران، انتشارات بامداد 1342 چاپ چهارم.
8- همان صفحۀ 82، " در پیرامون اسلام".

کسروی در صفحه 82 "در پیرامون اسلام" منّویات درونی خود را آشکار تر ساخته چنین می گوید: "این که مسلمانان می گویند اسلام باز پسین دین بوده این سخن بی پاست و با آیین خدا و پیشرفت نسازنده می باشد.آن گاه در این جا پاسخ بسیار روشنی هست باید پرسید : کدام اسلام را می گویید؟ اگر آن اسلام نخست را که نمانده تا بازپسین دین باشد، اگر اسلام امروزی را می گویید این جز بی دینی نیست" .... "می دانم آیۀ " و خاتم النبیّین" را در قرآن پیش خواهند کشید، این است می گویم:"بی گمان این دو واژه به آن معنی که فهمیده مسلمانان است نیست و نتواند بود. به چند دلیل:
1-نخست چنان که گفتیم آن معنی با آیین خدا ناسازگار است.آن گاه حال کنونی اسلام به ناراست بودن آن معنی گواه می باشد. ما اگر معنی راست آن را ندانیم نباید به این معنی ناراست گردن گزاریم.
2-"این شیوه قرآن می بوده که آموزاک های ارجدار خود را نه تنها یک بار، بلکه چند بار به میان آورده و پیاپی یاد کرده و این معنی اگر خواست آن پاکمرد بودی چون در یک زمینه بزرگ و ارجداریست به یک بار (آن هم با زبانی ناروشن) بس نکردی".
3-در خود قرآن آخشیج های آن معنی هست .مثلا" و ما نُرسلُ المُرسَلین اِلاّ مُبَشِریّن و مُنذَرین"(9) یا "یَلقی الّروح مِن آمَره علی من یَشاء مِن عِبادِه لینذِر َیوُم التلاق".(10) این که " وَ ما ارسلنا" یا "القی الروح" نگفته پیداست که خواستش از آن دو واژه این معنی نبوده".
کسروی در شماره نهم سال پنجم "پیمان" صفحۀ 375 پاراگراف آخر می نویسد:"این است می نگارم، من مردی بوده ام همچون دیگران و تا سال 1307 با مردم دوستی ها و دشمنی ها می داشته ام. ولی چون از آن سال به حال دیگری افتاده ام(11) این است به یک بار از دوستان گذشته چشم پوشیده ام که با آن که از مهر ها و نیکی های آنان همیشه در دل خرسندم و سپاسگزارم دیگر آنان را دوستان خود نمی شناسم. اکنون دوستان من، بلکه بهتر بگویم برادران من،کسانی اند که در این راه پاکدینی به من پیوسته اند و به پیشرفت پیمان یاوری می نمایند. دیگران را بیگانه و نا آشنا می شمارم".
9- و ما نفرستادیم فرستادگان را مگر مژده دهان و بیم دهان.
10- اندازد روان را از سوی خود بهر کسی که از بندگانش بخواهد تا او مردمان را از روز دیدار بیم دهد.
11- گویا به اوّل بعثت و روز برانگیختکی خود و نزول وحی اشاره می کند!

کسروی در شماره 8"پرچم" در صفحه 315 زیر عنوان پیغمبری چیست،می نویسد:"بارها گفته ام: من نامی به روی خود نگزاردم. من نمیخواهم این گفتگوها به میان آید. ما هر سخنی که می گوییم دلیل ها برایش یاد می کنیم، ما آمیغ هایی را روشن می گردانیم که در استواری همسنگ دانش هاست. از آن سوی شما معنی پیغمبری را نمی دانید.آن معنایی که شما شنیده اید و در مغزهای خود جا داده اید بسیار بی پاست. پس راه آن است که نخست به چاره دردها کوشیم و این گرفتاری ها را از این توده دور گردانیم و چون این کار را به پایان رساندیم، آن گاه باز گشته ببینیم معنی پیغمبری چیست، و آیا این کارها عنوان پیغمبری می داشت یا نمی داشت؟ " کسروی ادامه می دهد و می گوید:" هر چه هست باید در این زمینه دیگر به پاسخ بپردازیم و من می خواهم این بار از در دیگری در آییم. تاکنون می خواستیم این زمینه سر بسته بماند تا در پایان به خود دانسته شود. اکنون که بدخواهان نمی گزارند سربسته بماند پس چه بهتر که آن را یک سویه گردانیم. این است میخواهم از ملاّیان و از درس خواندگان و از همه کسانی که با ما دشمنی نشان می دهند چند پرسش کنم که به آن ها پاسخ دهند و زمینه برای گفتگو هموار شود....
یکّم: پیغمبری چیست و چگونه تواند بود؟! شما آن را به چه معنی می دانید؟ من از شما می پرسم: 1) مگر خدا در آسمان است 2) مگر خدا نمی تواند آن چه می خواهد به دل هر کس بیاندازد تا نیاز پیدا کند و فرشته فرستد؟....3) مگر خدا را توان دید؟! مگر خدا در یک کالبد است که به نزد او توان رفت؟!
دوّم : یک پیغمبر یا برانگیخته را از چه راه توان شناخت؟
سوّم: داستان برانگیختگی این است که آدمیان گمراهی پذیرند و هر زمان دچار گمراهی های دیگری گردند و خدا برای آن که مردمان را از گمراهی ها برهاند هر زمان باید راهنمایی برانگیزد... از آن سوی شما می گویید پیغمبر اسلام آخرین پیغمبر بوده پس از آن کسی نباید برخیزد. اکنون شما بگویید آیا معنی این سخن آن است که پس از پیغمبر اسلام آدمیان دیگر شده اند و گمراهی پذیر نیستند. یا آن که خدا از جهان چشم پوشیده و دیگر به مردمان نخواهد پرداخت...آری در قرآن جمله "وخاتم النبییّن" هست ولی آنکه پاسخ ایراد نتواند بود چه بسا کسانی که قرآن را نپذیرند.
خوانندگان این مقاله به یاد دارند که کسروی در سطور گذشته در نامه ای که به یکی از دوستانش نوشته می گوید: مسلمانان بر اینند پیغمبر دیگری نخواهد برخاست آیه (ولکن رسول الله و خاتم النبیّین) نیز همین را می رساند. من هم بر این هستم و تاکنون جز آن نگفته ام. کسانی(خاتم) را به معنای دیگری می گیرند ولی نزد من استوار نیست...
دوباره می گویم مرا در زمینه خاتم النبیّین دانش دیگری نیست. بر آنم که دیگر مسلمانان.....

image hover
Owl Image

مجموعه 2 جلدی

تاریخ روزنامه نگاری در ایران عنوان کتابی است از اسماعیل جسیم که در 1303 صفحه و توسط انتشارات علمی در سال 1391 به چاپ رسیده است. موضوع اصلی این کتاب روزنامه نگاری است. از اسماعیل جسیم، کتاب زن و خانواده در مسیر تاریخ(علمی) نیز در بازار کتاب موجود می‎باشد.

شما می‌توانید این کتاب را از این وب سایت و در ایران تهیه کنید.